صفتAdjektiv

abfällig

[ˈapˌfɛlɪç]
abfälligabfälligeram abfälligsten

معانی

• Er äußerte sich abfällig über seine Kollegen.او درباره‌یِ همکارانش به‌طورِ تحقیرآمیزی صحبت کرد.
• Ihr abfälliger Kommentar verletzte ihn zutiefst.نظرِ توهین‌آمیزِ او عمیقاً او را رنجاند.
• In seiner Rezension schrieb der Kritiker in einem auffallend abfälligen Ton über das Debütalbum der Band.منتقد در نقدش، با لحنی به‌طورِ چشمگیری تحقیرآمیز درباره‌یِ اولین آلبومِ آن گروه نوشت.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی