صفتAdjektiv

abgearbeitet

[ˈapɡəˌʔaʁbaɪ̯tət]
abgearbeitetabgearbeiteteram abgearbeitetsten

معانی

• Er sah nach der Schicht völlig abgearbeitet aus.او بعد از شیفتِ کاری کاملاً خسته و کوفته به‌نظر می‌رسید.
• Ihre abgearbeiteten Hände zeugten von jahrelanger harter Arbeit.دست‌هایِ خسته و فرسوده‌یِ او نشان از سال‌ها کارِ سخت داشت.
• Nach der Doppelschicht kam er völlig abgearbeitet und erschöpft nach Hause.او بعد از آن شیفتِ دوبل، کاملاً خسته و از رمق‌افتاده به خانه رسید.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی