صفتAdjektiv

abgeklärt

[ˈapɡəˌklɛːɐ̯t]
abgeklärtabgeklärteram abgeklärtesten

معانی

• Sie wirkt sehr abgeklärt für ihr Alter.او برایِ سنش خیلی پخته به‌نظر می‌رسد.
• Mit abgeklärter Ruhe beantwortete er die provokanten Fragen.او با آرامشی جاافتاده به آن سؤال‌هایِ تحریک‌آمیز پاسخ داد.
• Erst nach vielen Rückschlägen entwickelte er die abgeklärte Gelassenheit, die ihn heute auszeichnet.او فقط بعد از شکست‌هایِ زیاد بود که آن خونسردیِ پخته و جاافتاده‌ای را که امروز شاخصه‌اش است، به دست آورد.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی