صفتAdjektiv
abgründig
[ˈapɡʁʏndɪç]
| abgründig | abgründiger | am abgründigsten |
معانی
1. مرموز، اسرارآمیز، رازورانه، غیرقابلدرکبیشتر▾
• Sie hat ein abgründiges Lächeln.او لبخندی مرموز دارد.
• Sein abgründiger Humor war für viele schwer zu verstehen.شوخطبعیِ مرموز او برای خیلیها درککردنش دشوار بود.
• In seinen späten Werken zeigt der Künstler eine zunehmend abgründige, kaum zu deutende Symbolik.هنرمند در آثار متأخرش نمادگراییای هر چه اسرارآمیزتر و بهسختی قابلتفسیر نشان میدهد.
2. بیکران، بیحد، بسیار عمیقبیشتر▾
• Sein Hass ist abgründig.نفرت او بیکران است.
• In ihr wuchs ein abgründiger Zorn auf die Ungerechtigkeit.خشمی بیکران نسبت به بیعدالتی در او رشد کرد.
• Der Roman schildert einen abgründigen, kaum zu bändigenden Hass zwischen den beiden Brüdern.رمان نفرتی بیکران و بهسختی مهارپذیر میان آن دو برادر را بهتصویر میکشد.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
