فعلVerb

bemächtigen

معانی

پیشوندِ جدانشدنی
• Sie bemächtigten sich des Landes.آن‌ها با زور آن سرزمین را تصرف کردند.
پیشوندِ جدانشدنی
• Sie bemächtigten sich des Gefangenen.آن‌ها زندانی را بازداشت کردند.
پیشوندِ جدانشدنی
• Verzweiflung bemächtigte sich seiner.ناامیدی بر او مسلط شد.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی