فعلVerb
bemächtigen
معانی
1-1. با زور چیزی را به تصرف خود درآوردنsich bemächtigenبیشتر▾
پیشوندِ جدانشدنی
• Sie bemächtigten sich des Landes.آنها با زور آن سرزمین را تصرف کردند.
1-2. کسی را دستگیر و بازداشت کردنsich bemächtigenبیشتر▾
پیشوندِ جدانشدنی
• Sie bemächtigten sich des Gefangenen.آنها زندانی را بازداشت کردند.
1-3. (استعاری) احساسی بر کسی مسلط و غالب شدنsich bemächtigenبیشتر▾
پیشوندِ جدانشدنی
• Verzweiflung bemächtigte sich seiner.ناامیدی بر او مسلط شد.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
