صفتAdjektiv
beschränkt
[bəˈʃʀɛŋkt]
| beschränkt | beschränkter | am beschränktesten |
معانی
1. (تحقیرآمیز) کمعقل، نادانبیشتر▾
• Was soll ihm eine dumme, beschränkte Person nützen wie ich?آدمِ کودن و کمعقلی مثلِ من چه فایدهای میتواند برایش داشته باشد؟
2. (تحقیرآمیز) سادهلوح، سطحینگربیشتر▾
• Ich bin ein einfaches, beschränktes Wesen.من موجودی ساده و سادهلوح هستم.
3. تنگ، محدود (دربارهٔ فضا، دیدگاه، یا امکانات)بیشتر▾
• Er hat leider einen sehr beschränkten Horizont.متأسفانه او دیدگاهِ بسیار محدودی دارد.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
