صفتAdjektiv

zehn

[tseːn]

معانی

• Ich habe zehn Finger.من ده انگشت دارم.
• Die Familie wartete zehn Minuten auf den verspäteten Zug.خانواده ده دقیقه منتظرِ قطارِ تأخیریافته ماند.
• Nach nunmehr zehn Jahren intensiver Forschung gelang es dem Team endlich, den Wirkstoff zur Marktreife zu bringen.بعد از ده سالِ پژوهشِ فشرده، تیم بالاخره توانست آن ماده‌ی مؤثر را به مرحله‌ی عرضه به بازار برساند.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی