صفتAdjektiv

zerknirscht

[tsɛɐ̯ˈknɪʁʃt]
zerknirschtzerknirschteram zerknirschtesten

معانی

• Er entschuldigte sich zerknirscht.او با پشیمانی عذرخواهی کرد.
• Nach dem Streit saß sie zerknirscht in ihrem Zimmer.بعد از دعوا، او پشیمان و سر افکنده در اتاقش نشسته بود.
• Zerknirscht gestand der Politiker seinen Fehler ein und bat die Öffentlichkeit um Verzeihung.سیاستمدار با پشیمانی به اشتباهش اعتراف کرد و از افکارِ عمومی پوزش خواست.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی