صفتAdjektiv

zerrüttet

[tsɛɐ̯ˈʁʏtət]
zerrüttetzerrütteteram zerrüttetsten

معانی

• Ihre Ehe ist zerrüttet.ازدواجِ آن‌ها از هم پاشیده است.
• Nach dem jahrelangen Streit galt das Verhältnis der beiden Familien als völlig zerrüttet.بعد از سال‌ها اختلاف، رابطهٔ آن دو خانواده کاملاً از هم پاشیده تلقی می‌شد.
• Der Konzern übernahm das Unternehmen trotz dessen zerrütteter Finanzlage, in der Hoffnung, es sanieren zu können.کنسرن با وجودِ وضعیتِ مالیِ کاملاً متزلزلِ آن شرکت، آن را خرید، به این امید که بتواند نجاتش دهد.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی