صفتAdjektiv

zornig

[ˈtsɔʁnɪç]
zornigzornigeram zornigsten

معانی

• Der Vater ist zornig.پدر عصبانی است.
• Sie wurde zornig, weil niemand ihr zuhörte.او عصبانی شد، چون هیچ‌کس به حرفش گوش نمی‌داد.
• Mit zorniger Stimme warf er ihm vor, das Vertrauen der ganzen Familie missbraucht zu haben.با صدایی خشمگین او را متهم کرد که اعتمادِ کلِ خانواده را زیرِ پا گذاشته است.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی