صفتAdjektiv
zweisprachig
[ˈtsvaɪˌʃpʁaːxɪç]
معانی
1. دو زبانهبیشتر▾
• Meine Freundin ist zweisprachig aufgewachsen.دوستدخترم دوزبانه بزرگ شده است.
• Die Schule bietet einen zweisprachigen Unterricht in Deutsch und Englisch an.این مدرسه آموزشِ دوزبانه به آلمانی و انگلیسی ارائه میدهد.
• Studien zeigen, dass zweisprachig aufwachsende Kinder oft eine größere kognitive Flexibilität entwickeln als einsprachig erzogene Gleichaltrige.مطالعات نشان میدهند کودکانی که دوزبانه بزرگ میشوند اغلب انعطافپذیریِ شناختیِ بیشتری نسبت به همسالانِ تکزبانهشان پیدا میکنند.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
