فعلVerb
zwingen
[ˈtsvɪŋən]
Präsens: zwingt
Präteritum: zwang
Perfekt: hat gezwungen
| Perfekt | Präteritum | Präsens | Pronomen |
|---|---|---|---|
| habe gezwungen | zwang | zwinge | ich |
| hast gezwungen | zwangst | zwingst | du |
| hat gezwungen | zwang | zwingt | er/sie/es |
| haben gezwungen | zwangen | zwingen | wir |
| habt gezwungen | zwangt | zwingt | ihr |
| haben gezwungen | zwangen | zwingen | sie/Sie |
معانی
1. مجبور کردن، وادار کردن (کسی را به کاری)zwingenzu+dat.بیشتر▾
• Niemand kann dich zwingen.هیچکس نمیتواند تو را مجبور کند.
• Die Eltern zwangen ihn dazu, sein Zimmer aufzuräumen.والدین او را مجبور کردند که اتاقش را مرتب کند.
• Die anhaltende Dürre zwang zahlreiche Bauern dazu, ihre Felder aufzugeben und in die Städte abzuwandern.خشکسالیِ مداوم بسیاری از کشاورزان را مجبور کرد زمینهایشان را رها کنند و به شهرها مهاجرت کنند.
2. (sich zwingen) خود را بهزور وادار کردن (به کاری)بیشتر▾
• Ich zwinge mich zum Lächeln.خودم را به لبخند زدن وادار میکنم.
• Sie musste sich zwingen, ruhig zu bleiben, obwohl sie sehr wütend war.او مجبور شد خودش را وادار کند آرام بماند، با اینکه خیلی عصبانی بود.
• Obwohl er völlig erschöpft war, zwang er sich, den Vortrag bis zum Ende konzentriert zu verfolgen.با اینکه کاملاً خسته بود، خودش را وادار کرد سخنرانی را تا پایان با تمرکز دنبال کند.
3. ایجاب کردن، طلبیدن (وقتی شرایط یا واقعیتی چیزی را الزامی میکند)بیشتر▾
• Die Situation zwingt uns zum Handeln.وضعیت ما را به عملِ فوری وامیدارد.
• Die neuen Umstände zwangen das Unternehmen zu einer schnellen Entscheidung.شرایطِ جدید شرکت را به تصمیمی سریع مجبور کرد.
• Die widersprüchlichen Beweise zwingen die Ermittler dazu, ihre bisherige Theorie grundlegend zu überdenken.شواهدِ متناقض بازپرسان را وامیدارد که نظریهٔ پیشینشان را بهطورِ بنیادین بازبینی کنند.
4. به زانو درآوردن، مغلوب کردن، تسلیم کردنبیشتر▾
• Der Ringer zwang seinen Gegner zu Boden.کشتیگیر حریفش را به زمین انداخت.
• Die Wirtschaftskrise zwang viele kleine Firmen in die Knie.بحرانِ اقتصادی بسیاری از شرکتهایِ کوچک را به زانو درآورد.
• Nach monatelangem Widerstand wurde die belagerte Stadt schließlich durch Hunger und Erschöpfung gezwungen, zu kapitulieren.پس از ماهها مقاومت، شهرِ محاصرهشده سرانجام بهواسطهٔ گرسنگی و فرسودگی مجبور به تسلیم شد.
5. (محاورهای) از پسِ چیزی برآمدن، تمام کردن (مثلاً غذا یا کار)بیشتر▾
• Ich zwinge diesen Teller nicht mehr.من دیگر از پسِ این بشقاب برنمیآیم.
• Er hat die riesige Portion Pommes tatsächlich noch gezwungen.او واقعاً توانست آن پرسِ عظیمِ سیبزمینی سرخکرده را تمام کند.
• Trotz der enormen Arbeitsbelastung gelang es ihr, das Projekt termingerecht zu zwingen, ohne dass die Qualität darunter litt.با وجودِ حجمِ عظیمِ کار، او موفق شد پروژه را سرِ موعد از پس آن برآید، بدونِ اینکه کیفیت آسیب ببیند.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
