صفتAdjektiv

beflissen

beflissenbeflisseneram beflissensten

معانی

• Er war beflissen, auf ihre Eigenheiten einzugehen.او مشتاق بود که به خصوصیاتِ او توجه کند.
• Das war eine beflissene Täuschung.آن یک فریبِ عمدی و آگاهانه بود.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی