صفتAdjektiv
zerfahren
[tsɛɐ̯ˈfaːʁən]
| zerfahren | zerfahrener | am zerfahrensten |
معانی
1. سربههوا، حواسپرت، آشفته، گیج (بهطورِ ذهنی)بیشتر▾
• Sie wirkt heute ganz zerfahren.او امروز کاملاً سربههوا بهنظر میرسد.
• Nach der schlaflosen Nacht war er den ganzen Tag zerfahren und konnte sich kaum konzentrieren.بعد از شبِ بیخوابی، او تمامِ روز حواسپرت بود و بهسختی میتوانست تمرکز کند.
• Die Diskussion verlief zunehmend zerfahren, da die Teilnehmer ständig zwischen völlig unzusammenhängenden Themen hin- und hersprangen.بحث بهطورِ فزایندهای آشفته پیش رفت، چون شرکتکنندگان مدام میانِ موضوعاتِ کاملاً نامرتبط جابهجا میشدند.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
