صفتAdjektiv
zerrissen
[tsɛɐ̯ˈʁɪsn̩]
| zerrissen | zerrissener | am zerrissensten |
معانی
1. پاره، پارهپاره، مندرس (لباس، کاغذ و مانند آن)بیشتر▾
• Er trägt eine zerrissene Jeans.او یک شلوارِ جینِ پاره میپوشد.
• In der zerrissenen Zeitung konnte man den Artikel kaum noch lesen.در روزنامهٔ پارهشده بهسختی میشد آن مقاله را خواند.
• Die völlig zerrissene Fahne wehte noch immer über den Trümmern der zerstörten Stadt.پرچمِ کاملاً پارهشده هنوز هم بالای خرابههای شهرِ ویرانشده در اهتزاز بود.
2. دچار تشتت/تفرقهٔ درونی یا اجتماعی، از هم گسیخته (شخص، جامعه، کشور)بیشتر▾
• Sie fühlt sich innerlich zerrissen.او از درون احساسِ تشتت میکند.
• Zwischen Pflichtgefühl und eigenen Wünschen war er lange Zeit zerrissen.او مدتها بینِ احساسِ وظیفه و خواستههای خودش دچار تردید و تشتت بود.
• Das durch den Bürgerkrieg zerrissene Land fand erst nach Jahrzehnten zu einer fragilen Einheit zurück.کشوری که بهواسطهٔ جنگِ داخلی از هم گسیخته بود، تنها بعد از دههها به یک وحدتِ شکننده بازگشت.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
