صفتAdjektiv
zusammenhanglos
[tsuˈzamənˌhaŋloːs]
| zusammenhanglos | zusammenhangloser | am zusammenhanglosesten |
معانی
1. از هم گسیخته، نامربوط، بیربط (متن، گفتار، افکار)بیشتر▾
• Seine Antwort war völlig zusammenhanglos.پاسخِ او کاملاً بیربط بود.
• Der Aufsatz wirkte zusammenhanglos, weil die Absätze keine logische Reihenfolge hatten.انشا از هم گسیخته به نظر میرسید، چون پاراگرافها ترتیبِ منطقی نداشتند.
• Im Fieberwahn murmelte der Patient zusammenhanglose Sätze, die für die Ärzte kaum zu deuten waren.بیمار در هذیانِ ناشی از تب جملاتِ از هم گسیختهای زمزمه میکرد که پزشکان بهسختی میتوانستند آنها را تعبیر کنند.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
