فعلVerb

beobachten

[bəˈʔoːbaχtn̩]

معانی

پیشوندِ جدانشدنی
• Man beobachtet jemanden scharf und aufmerksam.کسی را با دقت و توجه زیر نظر می‌گیرند.
پیشوندِ جدانشدنی
• Man beobachtet Naturerscheinungen.پدیده‌های طبیعی را مشاهده می‌کنند.
پیشوندِ جدانشدنی
• Er beobachtete, dass sie in das Haus ging.او متوجه شد که او به داخل خانه رفت.
پیشوندِ جدانشدنی
• Man beobachtet eine Verordnung.مقرراتی را رعایت می‌کنند.
پیشوندِ جدانشدنی
• Man beobachtet Schweigen.سکوت را رعایت می‌کنند.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی