در حال بارگذاری...

صفتAdjektiv

breit

[bʀaɪ̯t]
breitbreiteram breitesten

معانی

• Der Fluss ist hundert Meter breit.رودخانه صد متر پهنا دارد.
• Das ist eine breite Straße.این خیابان پهنی است.
• Sie spricht in breitem Dialekt.او با لهجه‌ی غلیظ صحبت می‌کند.
• Er schildert alles mit breitem Behagen.او همه‌چیز را با لذت فراوان توصیف می‌کند.
• Das findet eine breite Zustimmung.این با استقبال گسترده روبه‌رو می‌شود.
• Er war total breit.او کاملاً مست بود.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی