Fleisch
معانی
1. گوشت (خوراکی)؛ بافت ماهیچهای خوراکی حیواناتبیشتر▾
2. گوشت؛ بافت ماهیچهای بدن انسان یا حیوان که از رشتههای پوشیده با بافت پیوندی تشکیل شده و میان آنها چربی است؛ فقط مفردبیشتر▾
3. گوشت میوه؛ بافت نرم و آبدار میوهها (Fruchtfleisch)بیشتر▾
4. (کنایی) sich ins eigene Fleisch schneiden: به خود زیان زدن؛ خود را تیشه به ریشه زدنبیشتر▾
5. (مجازی) mein eigen Fleisch und Blut: فرزند خود؛ از خون خودبیشتر▾
6. (منسوخشونده، جنوب آلمان و اتریش) vom Fleisch fallen: لاغر شدنبیشتر▾
7. (کنایی) weder Fisch noch Fleisch: نه چیزی کامل و مشخص؛ نیمهکارهبیشتر▾
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
