صفتAdjektiv

fremd

fremdfremderam fremdesten

معانی

• Er lernte schnell, sich in der fremden Sprache auszudrücken.او به‌سرعت یاد گرفت که به زبان بیگانه خود را بیان کند.
• Nach dem Tod des Vaters fiel das Grundstück in fremde Hände.پس از مرگ پدر زمین به دست بیگانگان افتاد.
• Ein fremder Mann sprach sie an.مردی غریبه با او صحبت کرد.
• Das ist ein fremder Zug an ihm.این یک ویژگی نامتعارف در اوست.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی