صفتAdjektiv

abgerissen

[ˈapɡəˌʁɪsn̩]
abgerissenabgerisseneram abgerissensten

معانی

• Er trug abgerissene Kleider.او لباس‌هایِ ژنده‌ای پوشیده بود.
• Der Bettler hatte abgerissene Schuhe an.گدا کفش‌هایِ پاره‌ای به پا داشت.
• In der abgerissenen Jacke fror der Obdachlose sichtlich in der Kälte.آن فردِ بی‌خانمان با آن ژاکتِ پاره، به‌وضوح در سرما می‌لرزید.
• Er sprach in abgerissenen Sätzen.او با جمله‌هایِ بریده‌بریده صحبت می‌کرد.
• Ihre Gedanken wirkten abgerissen und ungeordnet.افکارش از هم گسیخته و بی‌نظم به‌نظر می‌رسیدند.
• Nach dem Schock konnte sie nur noch abgerissene Erinnerungsfetzen wiedergeben.او بعد از آن شوک، فقط توانست تکه‌هایِ گسیخته‌ای از خاطراتش را بازگو کند.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی