صفتAdjektiv
abgeschieden
[ˈapɡəˌʃiːdn̩]
| abgeschieden | abgeschiedener | am abgeschiedensten |
معانی
1. دورافتاده، پرت، متروک (دربارهیِ مکان)بیشتر▾
• Die Hütte liegt abgeschieden im Wald.کلبه بهطورِ دورافتاده در جنگل قرار دارد.
• Sie lebten in einem abgeschiedenen Tal.آنها در درهای دورافتاده زندگی میکردند.
• Das Kloster liegt so abgeschieden, dass man es nur zu Fuß erreichen kann.صومعه چنان دورافتاده قرار دارد که فقط با پیادهروی میشود به آن رسید.
2. منزوی، در انزوا، در گوشهیِ عزلت، تنها (شیوهیِ زندگی)بیشتر▾
• Er verbrachte seine letzten Jahre abgeschieden von der Welt.او سالهایِ آخرِ عمرش را منزوی از دنیا گذراند.
• Sie führt ein abgeschiedenes Leben auf dem Land.او زندگیِ منزویای در روستا دارد.
• Nach dem Skandal zog sich der Schriftsteller in ein abgeschiedenes Dasein zurück.نویسنده بعد از آن رسوایی، به زندگیِ منزویای پناه برد.
3. (کهنه/ادبی) درگذشته، فقید، مرحومبیشتر▾
• Die abgeschiedene Seele fand endlich Ruhe.روحِ فقید بالاخره آرامش یافت.
• Man gedachte der abgeschiedenen Mitglieder der Gemeinde.یادِ اعضایِ فقیدِ آن جماعت گرامی داشته شد.
• In der alten Predigt wird oft von den abgeschiedenen Seelen der Vorfahren gesprochen.در آن موعظهیِ قدیمی، اغلب از روحهایِ فقیدِ نیاکان سخن گفته میشود.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی
