صفتAdjektiv

abhängig

abhängigabhängigeram abhängigsten

معانی

• Das Kind ist von seinen Eltern abhängig.کودک به والدینش وابسته است.
• jmd. ist von der Macht, dem Willen eines anderen abhängigکسی به قدرت یا اراده‌ی دیگری وابسته است.
• Er wollte von niemandem abhängig sein.او نمی‌خواست به هیچ‌کس وابسته باشد.
• Wie kaum ein anderes Land ist Venezuela vom Öl abhängig. 96 Prozent seiner Staatseinnahmen kommen aus diesem Bereich.وِنزوئلا بیش از هر کشورِ دیگری به نفت وابسته است؛ ۹۶ درصد از درآمدهای دولتی‌اش از این بخش تأمین می‌شود.
• Immer mehr ältere Menschen sind von Alkohol und Medikamenten abhängig.شمارِ فزاینده‌ای از سالمندان به الکل و دارو معتادند.
• Das ist vom Wetter abhängig.این به آب‌وهوا بستگی دارد.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی