Bild
معانی
1. تصویر، نقاشی؛ بازنمایی (هنری یا ساده) از چیزها و رخدادهای واقعیت یا خیالبیشتر▾
2. (عکاسی) عکس؛ تصویر عکاسیبیشتر▾
3. (نورشناسی) پدیدهی نوری؛ تصویری که از لنز یا آینه پدید میآیدبیشتر▾
4. انعکاس؛ تصویری که در سطحی منعکس میشودبیشتر▾
5. (منسوخ) مجسمه؛ پیکربیشتر▾
6. (مجازی) مظهر؛ تجسم چیزیبیشتر▾
7. (مجازی) تجسم زیبایی (مانند ein Bild von einem Menschen)بیشتر▾
8. (تئاتر) پرده؛ بخشی از نمایش با دکور ثابتبیشتر▾
9. منظره؛ آنچه چشم از محیط میبیندبیشتر▾
10. (ادبی، مجازی) رؤیا؛ آنچه پیش چشم ذهن استبیشتر▾
11. (ادبی) خاطره؛ یادآوریبیشتر▾
12. توصیف؛ بازنمایی کلامی از چیزی (بیشتر مفرد)بیشتر▾
13. برداشت؛ تصویر ذهنی از چیزیبیشتر▾
14. (im Bild sein) در جریان بودن؛ مطلع بودنبیشتر▾
15. (ادبی؛ jmdn. ins Bild setzen) کسی را مطلع کردنبیشتر▾
16. تمثیل؛ بیان تصویری و مقایسه با کلماتبیشتر▾
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.




