قید حالتModaladverb
fast
معانی
1. تقریباً؛ نزدیک به (چیزی تقریباً در حد کامل است؛ مثل beinahe)بیشتر▾
• Fast jeder besitzt ein Handy.تقریباً هر کس موبایل دارد.
2. کم مانده بود (با Konjunktiv II: چیزی در آخرین لحظه رخ نداد؛ نزدیک بود)بیشتر▾
• Fast hätte ich den Zug verpasst.کم مانده بود قطار را از دست بدهم.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




