قید حالتModaladverb
kaum
معانی
1. بهزحمت؛ تقریباً نه (بسیار کم؛ تقریباً اصلاً)بیشتر▾
• Er sagt kaum etwas.او تقریباً چیزی نمیگوید.
2. همین که؛ بهمحض (زمانی که بلافاصله پیش از زمانی دیگر است؛ «kaum … da / als»)بیشتر▾
• Kaum war er zu Hause, rief sie an.همین که او به خانه رسید، او زنگ زد.
3. بهزحمت؛ بهسختی (با مشقت و بهدشواری؛ تازه)بیشتر▾
• Er hat den Zug kaum noch erreicht.او بهزحمت به قطار رسید.
4. بعید است؛ شاید نه (در معنای «بهندرت اتفاق افتد»؛ شک و تردید)بیشتر▾
• Er wird heute kaum noch kommen.بعید است او امروز دیگر بیاید.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




