صفتAdjektiv
verrückt
[fɛɐ̯ˈʀʏkt]
معانی
1. (محاورهای) دیوانه؛ دچار اختلال روانی؛ غیرعادی و بیتعادلبیشتر▾
• Sie ist verrückt geworden.او دیوانه شده است.
2. (محاورهای) عجیب؛ دیوانهوار؛ خندهدار و غیرمعمول؛ فکر یا ایدهای غیرعادیبیشتر▾
• Das war eine verrückte Idee.این ایدهی دیوانهواری بود.
3. (verrückt sein auf/nach) عاشق؛ شیفتهی چیزی یا کسی بودن؛ هوسناکبیشتر▾
• Sie ist verrückt nach ihm.او دیوانهی اوست.
4. (عامیانه؛ تقویت) بسیار زیاد؛ شدید؛ باورنکردنیبیشتر▾
• Es brach ein ganz verrückter Jubel aus.هلهلهای دیوانهوار برپا شد.
5. (wie verrückt) خیلی؛ با شدت؛ دیوانهواربیشتر▾
• Es hat wie verrückt geregnet.دیوانهوار باران میآمد.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




