صفتAdjektiv
wach
| wach | wacher | am wachsten |
معانی
1. بیدار؛ هوشیار (نخوابیده و سرحال)بیشتر▾
• Ich bin wach und im Freien, denke ich und schlag erleichtert die Augen auf.فکر میکنم بیدارم و در هوای آزادم و با آرامش چشمانم را باز میکنم.
2. هوشیار؛ تیزبین؛ زیرک؛ با علاقه و آگاهی (از نظر ذهنی)بیشتر▾
• Er verfolgte die Ereignisse mit wachem Interesse.او رویدادها را با علاقهی بیدار و هوشیارانه دنبال میکرد.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




