در حال بارگذاری...

صفتAdjektiv

betrunken

betrunkenbetrunkeneram betrunkensten

معانی

• Er war so betrunken, dass er nicht mehr stehen konnte.او آن‌قدر مست بود که دیگر نمی‌توانست بایستد.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی