صفتAdjektiv
fleißig
| fleißig | fleißiger | am fleißigsten |
معانی
1. پرکار؛ کوشا؛ سختکوش (پیگیر و هدفمند در کار)بیشتر▾
• Nun wohne ich mit Uli allein, auch er hat sofort angefangen, fleißig zu arbeiten.حالا من با اولی تنها زندگی میکنم؛ او هم بیدرنگ شروع کرد به کوشش در کار.
2. نشاندهندهی پشتکار؛ پرزحمت (کار یا اثری که دقت و کوشش در آن آشکار است)بیشتر▾
• Eine fleißige Arbeit von hohem Wert.اثری پرزحمت و ارزشمند.
3. (محاورهای) مکرر؛ زیاد؛ منظم (قید)بیشتر▾
• Er geht fleißig ins Theater.او مرتب به تئاتر میرود.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




