در حال بارگذاری...

صفتAdjektiv

fleißig

fleißigfleißigeram fleißigsten

معانی

• Nun wohne ich mit Uli allein, auch er hat sofort angefangen, fleißig zu arbeiten.حالا من با اولی تنها زندگی می‌کنم؛ او هم بی‌درنگ شروع کرد به کوشش در کار.
• Eine fleißige Arbeit von hohem Wert.اثری پرزحمت و ارزشمند.
• Er geht fleißig ins Theater.او مرتب به تئاتر می‌رود.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی