صفتAdjektiv
giftig
| giftig | giftiger | am giftigsten |
معانی
1. سمی؛ زهرآلود (دارای سم)بیشتر▾
• Eßbar waren sie wohl nicht mehr, wenn auch nicht eigentlich giftig.خوردنی که دیگر نبودند، هرچند سمی هم نبودند.
2. بدخواه؛ کینهتوز؛ نیشدار (گفتار و نگاه)بیشتر▾
• Er warf ihr einen giftigen Blick zu.او نگاه نیشدار و کینهتوزانهای به او انداخت.
3. (محاورهای) تند و خیرهکننده (رنگی بسیار روشن و ناخوشایند)بیشتر▾
• Ein giftiges Grün leuchtete von der Wand.سبز تند و گزندهای از دیوار میدرخشید.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




