صفتAdjektiv
sauber
| sauber | sauberer/saubrer | am saubersten |
معانی
1. تمیز؛ پاک؛ بدون کثافت (عاری از آلودگی)بیشتر▾
• Die Kinder haben alle saubere Hände.بچهها همه دستهای تمیز دارند.
2. دقیق؛ بینقص؛ مرتب؛ درست (کار یا خط یا عملکردی که با دقت انجام شده)بیشتر▾
• Er hat eine saubere Handschrift.او خط خوش و مرتبی دارد.
3. درستکار؛ شرافتمند؛ سالم (از نظر اخلاقی)بیشتر▾
• Er ist ein sauberer, aufrechter Mensch.او آدم درستکار و راستینی است.
4. (تحقیرآمیز/طعنه) نادرست؛ ناپاک؛ دورو؛ بیشرف (برای آدم یا کاری)بیشتر▾
• Das sind mir ja saubere Freunde!عجب دوستانی دارم!
5. (محاورهای، جنوب آلمان/اتریش/سوئیس) بسیار؛ حسابی؛ قابلتوجه؛ زیبا؛ عالیبیشتر▾
• Er hat uns sauber betrogen.او حسابی ما را فریب داد.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




