در حال بارگذاری...

صفتAdjektiv

dick

[dɪk]
dickdickeram dicksten

معانی

• Mehlspeisen machen dick.شیرینی‌های آردی آدم را چاق می‌کنند.
• Er hat ein dickes Buch gelesen.او کتاب قطوری خواند.
• Das Brett ist nur einen Zentimeter dick.تخته فقط یک سانتی‌متر ضخامت دارد.
• Der Fuß ist ganz dick geworden.پا کاملاً ورم کرده است.
• Die Suppe ist dick.سوپ غلیظ است.
• Der Nebel war zum Schneiden dick.مه چنان غلیظ بود که می‌شد آن را برید.
• Er ist dick mit ihm befreundet.او با او دوست صمیمی است.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی