صفتAdjektiv
froh
| froh | froher | am frohsten |
معانی
1. خوشحال؛ شاد؛ راضی (از چیزی یا بابت چیزی)بیشتر▾
• Roger ist froh, dass es seine Farm nicht getroffen hat.راجر خوشحال است که مزرعهاش آسیب ندیده است.
2. شاد؛ سرزنده؛ دلخوش (برای شخص یا چهره و حال و هوا)بیشتر▾
• Ihr frohes Gesicht verriet alles.چهرهی شاد او همهچیز را آشکار کرد.
3. (ادبی) خوشنود از دستاورد یا موفقیتی (با حالت ملکی)بیشتر▾
• Er ist seines Erfolges froh.او از موفقیتش خوشنود است.
4. خوشایند؛ خبرآور؛ شادیبخش (چیزی که شادی میآورد)بیشتر▾
• Ich habe dir eine frohe Botschaft zu überbringen.من مژدهای برای تو دارم.
کلمات ذخیره شده
شما هنوز کلمهای در لیست
خود ذخیره نکردهاید.
آیکون سیو
با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیرهشده»ی پروفایلت اضافه میشود.
رنگبندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی




