در حال بارگذاری...

صفتAdjektiv

frisch

[ˈfʀɪʃ]
frischfrischeram frischesten

معانی

• Frisches Brot, Gemüse, frische Butter, Eier.نان تازه، سبزی تازه، کره‌ی تازه، تخم‌مرغ.
• Er zog ein frisches Hemd an.او پیراهن تمیزی پوشید.
• Frische Farbe! Nicht anfassen!رنگ تازه! دست نزنید!
• Nach der Pause geht es mit frischen Kräften weiter.پس از استراحت با نیروی تازه ادامه می‌دهیم.
• Die frische Abendluft tut gut.هوای خنک عصر خوب است.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی