در حال بارگذاری...

صفتAdjektiv

rund

[ʀʊnt]
rundrunderam rundesten

معانی

• Ein großer runder Mond stand über der schönen Stadt.ماه بزرگ و گردی بالای شهر زیبا ایستاده بود.
• Die Entfernung beträgt rund 300 km.فاصله حدود ۳۰۰ کیلومتر است.
• Rund um den Großglockner führt ein Radrennen.یک مسابقه‌ی دوچرخه‌سواری پیرامون گروسگلوکنر برگزار می‌شود.
• Sechzig ist doch eine runde Zahl, die gefeiert werden muss.شصت که عدد گردی است و باید جشن گرفته شود.
• Seitdem war schon wieder eine runde Woche vergangen.از آن زمان باز یک هفته‌ی تمام گذشته بود.
• Eine runde, gediegene Leistung.عملکردی کامل و صیقل‌خورده.
• Sie ist eine fröhliche, runde Person.او آدم شاد و تپلی است.
• Er hatte keineswegs die runde Behauptung aufgestellt.او به هیچ‌وجه ادعای صریحی مطرح نکرده بود.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی