در حال بارگذاری...

صفتAdjektiv

toll

[tɔl]
tolltolleram tollsten

معانی

• Der Junge macht das ganz, ganz toll, sagt sein Vater.پدرش می‌گوید: «پسر این کار را عالی انجام می‌دهد.»
• Na toll, jetzt geht gar nichts mehr.به‌به! حالا دیگر اصلاً هیچ کاری پیش نمی‌رود.
• Es gibt Menschen, die erzählen die tollsten Storys, was sie alles erlebt haben.کسانی هستند که شگفت‌ترین داستان‌ها را از آنچه تجربه کرده‌اند تعریف می‌کنند.
• Bis ihm der Lärm zu toll wurde, jagte er uns aus der Schulstube.تا آنکه سر و صدا برایش از حد گذشت و ما را از کلاس بیرون کرد.
• Mein Sohn sagte: Papa, ich habe dich ganz toll lieb.پسرم گفت: بابا، خیلی دوستت دارم.
• Schon sind sie wieder vorbei, die tollen Tage.باز هم آن روزهای سرخوشیِ کارناوال به پایان رسید.
• In toller Fahrt ging es in den Wald hinein.با سرعتی جنون‌آمیز به درون جنگل رفت.
• Er sprang, toll vor Liebe, in den See.او از شدت عشق دیوانه‌وار به دریاچه پرید.
• Du bist wohl toll? Für das Geld kriege ich sie in der Rue de la Paix!مگر دیوانه شده‌ای؟ با این پول آن‌ها را در خیابان صلح می‌گیرم!
• Weil man glaubte, der Hund wäre toll geworden, erschoss man ihn.چون گمان می‌کردند سگ هار شده است، او را کشتند.

کلمات ذخیره شده

شما هنوز کلمه‌ای در لیست
خود ذخیره نکرده‌اید.

آیکون سیو

با کلیک، کلمه به «کلمات ذخیره‌شده»‌ی پروفایلت اضافه می‌شود.

رنگ‌بندی جنسیت اسم
der — مذکر
die — مؤنث
das — خنثی