آموزش ← لغت ← درس 2- Familie und Freunde

۲ درس 2- Familie und Freunde

لغاتِ این درس

۱. خانواده (شکلِ خصوصیِ زندگی‌ِ مشترکِ والدین و فرزندان یا خویشان)
۲. خاندان، تبار، دودمان (گروهی از خویشاوندان با نیای مشترک)
۳. (استعاری) جمعِ صمیمی و نزدیک که مانندِ خانواده باشد
۴. (زیست‌شناسی) تیره، خانواده (رده‌یِ طبقه‌بندیِ گیاهان و جانوران)
۵. (استعاری) گروهی از محصولاتِ هم‌ردیف و هم‌طراحی
۱. (با تیر، پرتاب یا ضربه) به هدف زدن، هدف را زدن
۲. به کسی یا چیزی برخورد کردن و آسیب زدن، زدن
۳. (بدبختی، خبرِ بد و مانندِ آن) دامنگیرِ کسی شدن، به کسی ضربه زدن
۴. درست تشخیص دادن یا به‌جا بیان کردن، دقیقاً همان چیزِ مناسب را انتخاب کردن
۵. (اتفاقی یا بر اساسِ قرار) با کسی روبه‌رو شدن، کسی را دیدن
۶. با یکدیگر دیدار کردن، همدیگر را ملاقات کردن
۷. (اداری و رسمی) تصمیم، ترتیب یا اقدامی را عملی کردن، اتخاذ کردن
۸. (بی‌شخص: es trifft sich) اتفاق افتادن، چنین پیش آمدن که …
۹. (محاوره) در شرایطی قرار گرفتن؛ وضعِ مساعد یا نامساعدی را نصیبِ خود کردن
۱۰. گردهمایی، دیدار، نشستِ افراد یا گروه‌ها برایِ هدفی مشخص
۱۱. (نظامی، قدیمی) درگیریِ نظامیِ کوچک
۱۲. (ورزش) مسابقه، بازی
۱. کسی که از طریقِ خویشاوندی به یک خانواده تعلق دارد
۲. کسی که به‌واسطه‌ی شغل یا فعالیتش به یک گروه/سازمان تعلق دارد
۱. خویشاوند، فردی که با دیگری نسبتِ خانوادگی دارد
۱. داشتن، مالکِ چیزی بودن
۲. در دسترس داشتن، در اختیار داشتن
۳. (با «zu haben sein») قابلِ تهیه بودن، در دسترسِ خرید بودن
۴. (بیماری، حالت یا وضعیتی) داشتن، به آن دچار بودن
۵. (در مدرسه) مبحثی را درس گرفتن، مشغولِ آموختنِ موضوعی بودن
۶. (معنایِ کمرنگ‌شده) خواستن، احساس کردن؛ به‌همراهِ اسم برایِ بیانِ حالتی
۷. (با zu + مصدر) بایستن، الزام داشتن
۸. (با zu + مصدر) حق یا اختیارِ انجامِ کاری را داشتن
۹. (انعکاسی، محاوره) ادا درآوردن؛ (es hat sich) تمام شد، دیگر مطرح نیست
۱۰. (فعلِ کمکی) برایِ ساختنِ زمانِ ماضیِ نقلی و ماضیِ بعید
۱۱. (حسابداری) طرفِ بستانکار؛ مجموعِ دارایی و درآمد
۱۲. (حسابداریِ دوطرفه) ستونِ سمتِ راستِ حساب، سمتِ منبع
۱. گروه، دسته (مجموعه‌یِ افراد یا چیزهایِ دارایِ ویژگیِ مشترک)
۲. گروهِ هم‌منافع یا هم‌گرا، جمعیتِ متحد (با هدف مشترک)
۳. (نظامی) دسته، کوچک‌ترین یگانِ نیروهایِ مسلح
۱. مرد، انسانِ بالغِ مذکر
۲. (استعاری) مرد به‌عنوانِ نمادِ مردانگی، شجاعت و استواری
۳. شوهر، همسرِ مرد در رابطه‌یِ زناشویی
۴. (ورزش) بازیکن
۵. (محاوره) خطاب به مرد، مخاطب قرار دادنِ شخص با حالتِ تشر یا تأکید
۶. آدم، نفر (عام، در عبارت‌هایی مانندِ «همه‌یِ نفرات»)
۷. (عامیانه) حرفِ تعجب یا خشم؛ «وای!»، «عجب!»
۸. واحدِ شمارشِ افراد (نفر)
۹. (اصطلاح: an den Mann bringen) کالایی را به فروش رساندن یا به دست مشتری رساندن
۱۰. (تاریخی) پیروان و سربازانِ وفادارِ یک سرور؛ ملازمان
۱۱. (معدن‌کاری) «alter Mann»: بخشِ متروکِ معدن که دیگر استخراج نمی‌شود
۱. زن؛ فردِ بزرگسالِ دارایِ جنسیتِ مؤنث
۲. همسر؛ زنی که در رابطه‌یِ زناشویی یا تعهدآمیز با کسی است
۳. خانم (عنوانِ مؤدبانه پیش از نام یا سمتِ زنانِ بزرگسال، فارغ از وضعیتِ تأهل)
۱. ازدواج، پیوندِ زناشویی؛ هم‌زیستیِ پایدارِ دو نفر که از نظرِ اجتماعی و قانونی به رسمیت شناخته شده است
۲. (سنتی) پیوندِ قانونی و کلیسایی میانِ یک مرد و یک زن با هدفِ مراقبتِ متقابل و پرورشِ فرزند
۳. (حقوقیِ امروز، در آلمان از ۲۰۱۷) پیوندِ قانونیِ دو بزرگسال با هر جنسیتی
۴. (کلیسایی) مراسمِ مقدس و پیوندِ الهیِ زن و مرد که با سوگند بسته می‌شود
۵. (استعاری، طنز) ادغامِ دو شرکت
۱. شوهر، مردِ متأهل
۱. همسر (زن)، زنِ متأهل
۱. همسر (مرد یا زنِ متأهل؛ کسی که با دیگری پیمانِ زناشویی بسته است)
۱. همسر (زن)، زنی که با دیگری پیمانِ زناشویی بسته است
۱. دوست (کسی که با او علایق مشترک و رابطه‌یِ اعتمادآمیز دارید)
۲. (استعاری) موجودی غیرانسانی یا چیزی که برایِ کسی مهم و عزیز است
۳. (استعاری) کسی یا نهادی که وظیفه‌یِ یاری و حمایت دارد
۴. دوست‌پسر، مردی که با کسی رابطه‌یِ عاشقانه دارد
۵. علاقه‌مند، طرفدارِ چیزی (کسی که چیزی را بسیار می‌پسندد یا از آن حمایت می‌کند)
۶. (سیاسی و دیپلماتیک) متحد؛ بازیگری که با او پیوندِ همکاری هست یا مطلوب است
۷. (محاوره) به‌عنوانِ خطاب
۸. (فقط در نقشِ مسندی با sein و bleiben) دوست‌منش، خوش‌نیتِ نسبت به کسی
۱. دوست (زن)، دوستِ صمیمی که رابطه‌یِ عاشقانه ندارد
۲. دوست‌دختر، زنی که با کسی رابطه‌یِ عاشقانه دارد (بدونِ ازدواج)
۳. (زنِ) علاقه‌مند یا هوادارِ چیزی
۱. والدین، پدر و مادرِ یک فرزند
۲. (جانوران) والدین؛ دو حیوانی که مستقیماً نسلِ یک حیوانِ دیگر از آن‌هاست
۱. پدربزرگ و مادربزرگ، والدینِ پدر یا مادر
۱. پدر، مردی که فرزندی دارد یا نسبت به فرزندش در جایگاهِ پدر است
۲. پدرِ زیستی، کسی که از نظرِ خونی پدرِ فرزند است
۳. مردی که بلندمدت از کودک مراقبت می‌کند و او را تربیت می‌کند (پدرِ تربیتی)
۴. (جانوران) نرِ حیوان که نسلی دارد
۵. (استعاری) پدید‌آورنده، بنیان‌گذار
۶. (دینی) خدا؛ نیز پاپ در عبارتِ «Heiliger Vater»
۷. (کهن، فقط جمع) نیاکان، پیشینیان
۱. مادر، زنی که فرزندی دارد یا از او مراقبت می‌کند
۲. (جانوران) مادرِ حیوان
۳. کسی که نقشِ مادر را برایِ دیگری ایفا می‌کند، مادر‌گونه
۴. (استعاری) پدیدآورنده
۵. (استعاری) علتِ اصلی، ریشه‌یِ چیزی
۶. (فنی) مهره؛ قطعه‌یِ فلزیِ غالباً شش‌ضلعی با رزوه‌یِ داخلی که روی پیچ می‌نشیند
۱. پدربزرگ (محاوره‌ای و صمیمی)
۲. (محاوره، شوخی) مردِ سالخورده
۳. (زبانِ جوانان) مردِ بزرگسال
۱. مادربزرگ (محاوره‌ای و صمیمی)
۲. (محاوره) زنِ سالخورده
۳. (زبانِ جوانان) زنِ بزرگسال
۱. پدربزرگ، پدرِ پدر یا مادر
۱. مادربزرگ، مادرِ پدر یا مادر
۱. عمو، دایی؛ برادرِ پدر یا مادر، و شوهرِ عمه یا خاله
۲. (زبانِ کودکانه) مردِ بزرگسال
۳. (محاوره، تحقیرآمیز) مرد، فرد
۴. (عامیانه) انگشتِ شستِ پا
۱. عمه، خاله؛ خواهرِ پدر یا مادر، و همسرِ عمو یا دایی
۲. (زبانِ کودکانه) هر زنِ بزرگسال یا زنِ بسیار بزرگ‌تر
۳. (محاوره، کمی تحقیرآمیز) زنِ سالخورده با ظاهر و رفتارِ کلیشه‌ایِ سن‌وسال
۱. کودک، انسان در مرحله‌یِ زندگی از تولد تا بلوغ
۲. فرزند، نسلِ مستقیمِ زیستیِ کسی؛ کسی که تحتِ سرپرستیِ والدین است (بدونِ توجه به سن)
۳. (محاوره، صمیمی یا شوخی) خطاب به جمعی از افراد
۴. (نظریه‌یِ گراف) گرهِ فرعی در ساختارِ درختی
۱. نوزاد؛ کودک در سالِ اولِ زندگی
۲. (مجازی، محاوره‌ای) چیزی که برایِ کسی بسیار مهم است و او با اشتیاق و زحمتِ زیاد برایِ آن تلاش می‌کند
۳. (محاوره‌ای، اسمِ محبت‌آمیز) عزیزم، جانم
۱. پسر، کودکِ مذکر
۲. (محاوره) مردِ جوان
۳. (محاوره) به‌عنوانِ خطاب یا تعجب
۴. (کهنه) شاگرد، کارآموز
۵. (ورق‌بازی) سرباز؛ کارتِ سرباز
۶. (جانورشناسی) بچه‌یِ حیوان
۷. جوان، فردِ نسبتاً جوان؛ نسلِ جوان در برابرِ سالخوردگان (معمولاً جمع)
۱. دختر، کودک یا نوجوانِ مؤنث
۲. زنِ جوان (مجرد)
۳. دوست‌دختر (عاشقانه)
۴. (کهنه) خدمتکارِ زن در خانه
۱. پسر، فرزندِ مذکر در نسبت با والدین
۲. (بلندپایه، استعاری) عضو یا نماینده‌یِ گروهی
۳. (خطاب از سویِ بزرگ‌تر) به پسرانِ جوان یا جوانان
۱. دختر، فرزندِ مؤنث در نسبت با والدین
۲. (بلندپایه، استعاری) عضو یا نماینده‌یِ یک گروه یا ملت
۳. (کهنه، محاوره) خطاب از سویِ بزرگ‌تر به دخترانِ جوان
۴. (سوئیسی) زنِ جوانِ شاغل، به‌ویژه خدمتکار یا پیش‌خدمت
۵. (اقتصادی) شرکتِ زیرمجموعه
۱. برادر، همزادِ مذکر در نسبت با سایرِ فرزندانِ همان والدین
۲. (استعاری) دوستِ نزدیک، همراهِ عقیدتی، هم‌پیمان
۳. (دینی) راهب، برادرِ روحانی
۴. (عامیانه، تحقیرآمیز) آدم، پسر
۱. خواهر، همزادِ مؤنث در نسبت با سایرِ فرزندانِ همان والدین
۲. پرستار (زن)، کارکنِ زنِ آموزش‌دیده در بیمارستان و مراکزِ درمانی
۳. (دینی) عضوِ زنِ یک فرقه‌یِ مذهبی که به پرستاری می‌پردازد
۱. پسرعمو، پسرخاله، پسردایی، پسرعمه (پسرِ عمو، عمه، دایی یا خاله)
۱. دخترعمو، دخترخاله، دختردایی، دخترعمه (دخترِ عمو، عمه، دایی یا خاله)
۱. خواهر و برادر؛ فرزندانِ یک والدین، یا یک نفر از آن‌ها
۱. دیدن، توانِ بینایی داشتن
۲. دیدن، چیزی یا کسی را (با چشم) دریافتن، متوجه شدن
۳. نگاه کردن، نگاه را به‌سویِ چیزی معطوف کردن
۴. (کسی را) دیدن، ملاقات کردن
۵. مراقبت کردن، رسیدگی کردن؛ اطمینان حاصل کردن که …
۶. (با gern، در معنایِ پسندیده بودن) مورد پسند بودن
۷. (با ähnlich) شبیه بودن، همانند بودن
۸. (درباره‌یِ اتاق و ساختمان) رو به جایی بودن
۹. (ذهنی) فهمیدن، درک کردن، به حقیقتی پی بردن
۱۰. تجربه کردن، شاهدِ چیزی بودن
۱۱. (اصطلاح: sich sehen lassen können) قابلِ ارائه و سربلند بودن
۱۲. دیدن، توانِ بینایی یا فرایندِ دیدن (برابرِ معنیِ فعلِ sehen)
۱. (چیزی را) از راهِ تجربه یا ادراک شناختن، با چیزی آشنا بودن
۲. (کسی را) شناختن، با کسی آشنا بودن
۳. تشخیص دادن؛ از روی نشانه‌ای شناختن
۴. (انعکاسی) همدیگر را شناختن، با هم آشنا بودن
۵. (اصطلاح: sich nicht mehr kennen) از خود بی‌خود شدن، کنترلِ خود را از دست دادن
۱. دوست داشتن، خوش داشتن؛ چیزی یا کسی را پسندیدن
۲. (فعلِ وجهی، به شکلِ möchte) خواستن، میل داشتن؛ برایِ درخواستِ مؤدبانه
۳. (فعلِ وجهی) اجازه دادن، اشکالی نداشتن
۴. (فعلِ وجهی) احتمال و حدس را بیان کردن
۱. (کسی را) دوست داشتن، عشق ورزیدن؛ احساسِ محبتِ شدید به یک شخص داشتن
۲. (چیزی یا ایده‌ای را) دوست داشتن، بسیار علاقه داشتن
۳. (کم‌رنگ‌شده) ترجیح دادن، مایل بودن به چیزی
۴. (انعکاسی، دوطرفه) همدیگر را دوست داشتن
۵. دوست داشتن، عشق ورزیدن (برابرِ معنیِ فعلِ lieben)
۱. نه؛ پاسخِ منفی به پرسش یا ابرازِ مخالفت
۲. (محاوره) نه، هرگز؛ انکارِ تأکیدی
۳. (با لحنِ پرسشی) آخر، مگر نه؟ (برایِ تأییدگرفتن)
۴. (پیوندِ گفتاری) بلکه؛ تصحیحِ عبارتِ پیشین و تشدیدِ آن
۵. جواب رد، پاسخِ منفی به پرسشی که بله یا خیر می‌خواهد؛ مخالفت
۱. (کسی را به کسی) معرفی کردن
۲. (برایِ خود) تصور کردن، در ذهن مجسم کردن
۳. نشان دادن، نمایاندن؛ نمایندگیِ کسی یا چیزی را کردن
۴. (کمی) جلوتر گذاشتن، به جلو بردن
۵. (چیزی را در جلویِ چیزی) قرار دادن، به‌عنوانِ حفاظ گذاشتن
۶. (پزشکی) کسی را برایِ معاینه نزدِ پزشک بردن
۷. (ادبی) به کسی گوشزد کردن، با تأکید به او فهماندن

دیدگاه‌ها دربارهٔ این درس

هنوز دیدگاهی ثبت نشده — اولین نفر باش.