واژههای آلمانی با حرف Z
- Zacke — تیزی، نوک تیز (مثلاً کوه، ستاره، تاج)
- Zacken — دندانه، نوک تیز، شاخه (نوک تیز هر چیزی)
- zackig — دندانهدندانه، مضرس (مثلاً صخره)
- zaghaft — مردد، با تردید، خجول
- zäh — سفت، سخت (مثلاً گوشت، چرم)
- zähflüssig — غلیظ (مایعات)
- Zahl — عدد، رقم
- zählbar — قابل شمارش، شمردنی
- zahlen — پرداختن؛ با وسیلهی پرداخت بدهی مالی را تسویه کردن؛ بهویژه پول دادن در ازای چیزی
- zählen — شمردن (اعداد را)
- zahlenmäßig — عددی، از نظر تعداد
- Zähler — کنتور (مثلاً برق، گاز)
- Zahlkarte — حوالهٔ پستی، برگهٔ واریز پستی (شکل پرداخت سنتی از طریق پست)
- zahllos — بیشمار، شمارشناپذیر، بسیار زیاد
- zahlreich — متعدد، بسیار زیاد
- Zählung — شمارش، سرشماری
- zahlungsfähig — قادر به پرداخت، توان مالی پرداخت داشتن
- Zahlungstermin — موعد پرداخت، تاریخ سررسید
- zahlungsunfähig — ورشکسته، قادر به پرداخت نبودن
- Zählwerk — دستگاه شمارشگر، کنتور (بخش شمارندهٔ یک دستگاه)
- zahm — رام، اهلی (حیوان)
- zähmen — رام کردن، اهلی کردن (حیوان)
- Zahn — دندان
- Zahnarzt — دندانپزشک
- Zahnärztin — دندانپزشک (زن) — شکل مؤنث «Zahnarzt»
- Zahnbelag — جرم دندان، پلاک دندان
- Zahnbürste — مسواک
- Zahncreme — خمیردندان
- Zahnfleisch — لثه
- Zahnfüllung — پر دندان، پلمب دندان
- Zahngeschwür — ورم لثه، آبسهٔ دندان
- Zahnkrone — روکش دندان، تاج دندان
- zahnlos — بیدندان
- Zahnmedizin — دندانپزشکی (رشتهٔ علمی/تخصصی)
- Zahnpasta — خمیردندان
- Zahnrad — چرخدنده
- Zahnschmelz — مینای دندان
- Zahnschmerzen — دنداندرد
- Zahnstein — جرم دندان
- Zahnstocher — خلال دندان
- Zahnweh — دنداندرد
- Zahnwurzel — ریشهٔ دندان
- Zange — انبردست، انبر، گازانبر (ابزار دستی برای گرفتن/کشیدن/بریدن)
- Zank — دعوا، مشاجره، بگومگو
- zanken — (با هم/با کسی) دعوا کردن، مشاجره کردن
- zänkisch — دعوایی، ستیزهجو، بهانهگیر
- Zäpfchen — شیاف
- Zapfen — کاجفندق، مخروط کاج (میوهٔ مخروطیشکل کاج و درختان سوزنیبرگ دیگر)
- zappelig — بیقرار، دستپاچه، وولخور (بهویژه بچهها)
- zappeln — وول خوردن، دست و پا زدن، تقلا کردن، بیقرار بودن
- Zar — تزار (لقب پادشاهان روسیه و برخی کشورهای اسلاوی پیش از سقوط سلطنت)
- Zarin — تزارینا، ملکهٔ روسیه (همسر تزار یا زنی که خودش حاکم روسیه بود)
- zart — نرم، ترد (بافت جسمی؛ مثلاً گوشت، پوست)
- Zartgefühl — تدبیر، ظرافت رفتار، ملاحظهی احساسات دیگران
- Zartheit — نرمی، لطافت (فیزیکی؛ پوست، بافت، صدا)
- zärtlich — مهربان، پرمحبت (توصیف شخصیت/رفتار)
- Zärtlichkeit — مهر، محبت، ملاطفت (کیفیت انتزاعی)
- Zäsur — نقطهی عطف، گسست، وقفهی مهم (در زندگی یا تاریخ)
- Zauber — جادو، سحر (نیروی ماوراءالطبیعه)
- Zauberei — جادوگری، سحر و جادو (فعالیت ماوراءالطبیعه)
- Zauberer — جادوگر، ساحر (موجود افسانهای/ماوراءالطبیعه)
- Zauberflöte — نی سحرآمیز، فلوت جادویی (ساز افسانهای که نواختنش قدرت جادویی دارد)
- Zauberformel — ورد، افسون (کلمات جادویی برای ایجاد سحر)
- zauberhaft — مسحورکننده، افسونگر، بینهایت زیبا
- Zauberin — ساحره، جادوگر زن
- Zauberkünstler — شعبدهباز، تردست (حرفهای)
- zaubern — جادو کردن، سحر کردن (نیروی ماوراءالطبیعه)
- Zauberstab — عصای جادو، چوبدستی سحرآمیز
- zaudern — تردید کردن، درنگ کردن، دودل بودن (پیش از تصمیم یا عمل)
- Zaum — افسار، لگام (وسیلهی کنترل اسب)
- Zaun — پرچین، حصار، نرده (برای محصور کردن باغ/زمین)
- Zebra — گورخر (حیوان)
- Zebrastreifen — خطکشی عابر پیاده، گذرگاه پیاده (خطوط سفید روی خیابان)
- Zeche — معدن زغالسنگ، کارخانهی زغالسنگ
- zechen — میگساری کردن، مشروب زیاد نوشیدن (معمولاً بهطولانی و در جمع)
- Zecke — کنه (حشرهی انگل که خون میمکد)
- Zeder — سدر (نوعی درخت همیشهسبز مخروطی)
- Zeh — انگشت پا
- Zehe — انگشت پا
- Zehennagel — ناخن پا
- Zehenspitze — نوک انگشت پا، پنجهی پا
- zehn — ده (عدد ۱۰)
- Zehnkampf — دهگانه (رشتهی ورزشی دو و میدانی شامل ده ماده)
- zehnt — (فقط در عبارت ثابت 'zu zehnt') بهصورت دهنفره، دهنفری، در گروهی از ده نفر
- Zehnte — عدد ترتیبی؛ دهم
- zehren — (بر توان/نیروی کسی) فرسایش وارد کردن، طاقت کسی را تحلیل بردن
- Zeichen — نشانه، علامت (چیزی که به چیز دیگری دلالت میکند)
- Zeichenbrett — تختهی رسم، تختهشاسی (وسیلهای برای طراحی فنی)
- Zeichenpapier — کاغذ نقاشی/طراحی
- Zeichensatz — مجموعهنویسه، فونت (در کامپیوتر/چاپ)
- Zeichensetzung — نقطهگذاری، سجاوندی (استفاده از علائم نگارشی مثل نقطه و ویرگول)
- Zeichnen — رسم، طراحی، نقاشیکشیدن (بهعنوان فعالیت/هنر)
- Zeichner — طراح، نقاشفنی، رسام (کسی که نقشه یا طرح میکشد)
- Zeichnung — طراحی، عمل طرح کشیدن (فرایند)
- Zeigefinger — انگشت اشاره (سبابه)
- zeigen — نشان دادن، به نمایش گذاشتن (چیزی را به کسی)
- Zeiger — عقربه (ساعت، دماسنج، سرعتسنج و غیره)
- Zeile — سطر، خط (متن)
- Zeit — وقت (فرصت، زمان در دسترس)
- Zeitabschnitt — دوره، مرحله (بخشی از زمان)
- Zeitabstand — فاصلهی زمانی
- Zeitadverb — [دستور زبان] قید زمان
- Zeitalter — عصر، دوران
- Zeitangabe — قید زمان، ذکر تاریخ/ساعت (اطلاعاتی دربارهی زمان)
- Zeitansage — اعلام وقت (سرویس تلفنی گویای ساعت)
- Zeitehe — ازدواج موقت، صیغه
- Zeiteinheit — واحد زمان
- Zeitenwende — نقطهعطف تاریخی، آغاز دورانی جدید
- Zeitgefühl — حس زمان، درک زمان
- Zeitgeist — روح زمانه، ذهنیت رایج یک دوران
- zeitgemäß — امروزی، بهروز، متناسب با زمان
- Zeitgenosse — معاصر، همعصر (کسی که در دوران ما یا همزمان با فرد دیگری زندگی میکند)
- zeitgenössisch — معاصر، امروزی، همروزگار (مربوط به دوران حاضر)
- zeitig — زود، بهموقع (پیش از موعد معمول)
- zeitigen — (رسمی، ادبی) بههمراه داشتن، در پی داشتن؛ موجب شدن، بهبار آوردن (نتیجه یا اثری را)
- zeitlebens — در تمام عمر، در سراسر عمر، تا آخر عمر
- zeitlich — زمانی؛ از نظر زمان، مربوط به زمان
- zeitlos — بیزمان، همیشگی، کلاسیک (چیزی که هیچوقت از مد نمیافتد)
- Zeitlupe — حرکت آهسته (نمایش کندشدهٔ فیلم یا ویدئو)
- Zeitnot — کمبود وقت، تنگی وقت (فشار ناشی از کم بودن زمان، مثلاً در شطرنج یا کار)
- Zeitpunkt — زمان، لحظه، هنگام (نقطهی مشخصی از زمان)
- zeitraubend — وقتگیر، زمانبر (کاری که زمان زیادی میبرد)
- Zeitraum — مدت، دوره، بازهٔ زمانی
- Zeitrechnung — گاهشماری، تقویم (سیستم محاسبهٔ زمان)
- Zeitschrift — مجله، نشریه
- Zeitspanne — مدت، مدت زمان، بازهٔ زمانی
- Zeittafel — جدول زمانی (فهرست وقایع به ترتیب تاریخی)
- Zeitung — روزنامه
- Zeitungsanzeige — آگهی روزنامه
- Zeitungsausschnitt — بریدهٔ روزنامه (تکهای که از روزنامه بریده شده)
- Zeitungskiosk — دکه/کیوسک روزنامهفروشی
- Zeitungsleser — روزنامهخوان، خوانندهٔ روزنامه
- Zeitungspapier — کاغذ روزنامه (کاغذ ارزانقیمت مخصوص چاپ روزنامه)
- Zeitungsstand — دکهٔ روزنامهفروشی، کیوسک روزنامه
- Zeitungsstil — سبک روزنامهنویسی، سبک ژورنالیستی
- Zeitungsverkäufer — روزنامهفروش
- Zeitvertreib — سرگرمی، وقتگذرانی، تفریح
- zeitweilig — موقت، گذرا؛ ادواری
- zeitweise — گاهبهگاه، هر از چندی؛ بهطور موقت
- zelebrieren — (با شکوه) برگزار کردن، جشن گرفتن (مثلاً مراسم، آیین)
- Zelle — یاخته، سلول (زیستشناسی)
- Zellophan — سلوفان (نوعی ورقهٔ نازک شفاف بستهبندی)
- Zelluloid — سلولوئید (نوعی مادهٔ پلاستیکی قدیمی، بهویژه در ساخت فیلم)
- Zellulose — سلولز (مادهٔ اصلی تشکیلدهندهٔ دیوارهٔ سلولی در گیاهان)
- Zelt — چادر، خیمه
- zelten — چادر زدن، در چادر اقامت کردن (کمپینگ کردن)
- Zement — سیمان
- zementieren — سیمان کردن، با سیمان پوشاندن/محکم کردن
- Zenit — سمتالرأس (بالاترین نقطهٔ آسمان درست بالای سر ناظر، در نجوم)
- zensieren — نمره دادن (به تکلیف، امتحان)
- Zensur — نمره (در مدرسه، امتحان)
- Zentimeter — سانتیمتر (واحد طول، یکصدم متر)
- Zentner — قنطار (واحد وزن؛ در آلمان پنجاه کیلوگرم، در اتریش و سوئیس صد کیلوگرم)
- zentral — مرکزی، در مرکز، واقع در مرکز
- Zentrale — مرکز، ادارهٔ مرکزی (شرکت و غیره)
- Zentralheizung — شوفاژ سانترال، سیستم گرمایش مرکزی
- zentralisieren — متمرکز کردن (اداره، قدرت، تصمیمگیری و غیره)
- Zentralismus — تمرکزگرایی، سانترالیسم (تمرکز قدرت در یک مرکز واحد سیاسی/اداری)
- Zentrifugalkraft — نیروی گریز از مرکز (نیروی ظاهری که در حرکت دورانی جسم را بهسمت بیرون میراند)
- Zentripetalkraft — نیروی مرکزگرا (نیرویی که جسم را در حرکت دورانی بهسمت مرکز میکشد)
- Zentrum — مرکز، وسط (نقطهٔ میانی چیزی)
- Zeppelin — زپلین (کشتی هوایی سختبدنه)
- Zepter — عصای سلطنتی (نماد قدرت پادشاه)
- zerbrechen — شکستن، خرد کردن، تکهتکه کردن (چیزی را)
- zerbrechlich — شکستنی، شکننده (جسمی، مثلاً شیشه، ظرف)
- zerbröckeln — خرد کردن، ریز ریز کردن (نان، خاک و غیره)
- zerdrücken — له کردن (میوه، سیبزمینی، حشره، انسان و غیره)
- Zeremonie — مراسم، تشریفات (آیین رسمی)
- zeremoniell — تشریفاتی، رسمی، آیینی
- zerfahren — سربههوا، حواسپرت، آشفته، گیج (بهطور ذهنی)
- Zerfall — فروپاشی، انحطاط، زوال (نظام، امپراتوری، اخلاق و غیره)
- zerfallen — ویران، مخروبه، فرسوده و رو به خرابی (بنا، خانه)
- zerfetzen — پاره پاره کردن، ریز ریز کردن (کاغذ، پارچه و غیره)
- zerfetzt — پاره پاره، ژنده، مندرس (لباس، پارچه)
- zerfleischen — از هم دریدن، تکهپاره کردن (بدن، گوشت - با چنگال یا دندان)
- zerfließen — آب شدن، ذوب شدن (برف، کره، یخ)
- zerfressen — خوردن، سوراخ سوراخ کردن (حشرات، بید - پارچه، چوب)
- zergehen — آب شدن، حل شدن (در دهان یا در مایع)
- zerkleinern — خرد کردن، ریز کردن، تکه تکه کردن
- zerklüftet — دندانهدندانه، ناهموار و شکافته (کوه، صخره، ساحل)
- zerknirscht — پشیمان، سر افکنده و شرمنده (بهخاطر کار خود)
- zerknittern — چروک کردن، مچاله کردن (لباس، کاغذ)
- zerknüllen — مچاله کردن (بهصورت توپ - کاغذ)
- zerlassen — آب کردن (کره، چربی - با گرما)
- zerlegen — از هم باز کردن، جداجدا کردن (دستگاه، موتور، مبل)
- zerlesen — کهنه و مندرس از بس خواندهشدن (کتاب، مجله)
- zerlumpt — ژندهپوش، با لباس پاره پاره (اشاره به شخص)
- zermalmen — له کردن، خرد کردن (زیر فشار یا وزن)
- zermürben — از پا در آوردن، طاقت کسی را طاق کردن، فرسودن (روحیه، مقاومت)
- Zermürbung — فرسایش، از پا درآوردن، فرسودگی تدریجی روحیه/مقاومت
- zerquetschen — له کردن، فشردن و خرد کردن (با وزن یا فشار)
- zerreißen — پاره کردن، جر دادن، دریدن (کاغذ، پارچه و مانند آن)
- zerren — کشیدن، کشانکشان بردن (کسی/چیزی را با زور)
- zerrinnen — آب شدن، ذوب شدن (بهآرامی، تحت گرما)
- zerrissen — پاره، پارهپاره، مندرس (لباس، کاغذ و مانند آن)
- Zerrung — کشیدگی/رگبهرگشدگی عضله یا رباط
- zerrüttet — از همپاشیده، آشفته، متزلزل (ازدواج، اعصاب، وضع مالی، روابط)
- zerschellen — خرد شدن، تکهتکه شدن (در اثر برخورد با چیزی سخت)
- zerschlagen — خرد کردن، شکستن، درهم کوبیدن (با ضربه)
- zerschmettern — خرد و داغان کردن، متلاشی کردن (بهشدت، با پرتاب یا کوبیدن)
- zerschneiden — تکهتکه کردن، بریدن، قاچ کردن
- zersetzen — تجزیه کردن، متلاشی کردن (شیمیایی، بهوسیلهٔ اسید و مانند آن)
- zersetzend — مخرب، فسادانگیز، تضعیفکننده (اخلاقی، اجتماعی، سیاسی)
- Zersetzung — تجزیه (شیمیایی/زیستی)
- zersplittern — خرد کردن، تکهتکه کردن (شیشه، چوب)؛ [مج] پراکنده/صرف کردن (نیرو، توجه)
- zerspringen — ترک خوردن و خرد شدن، تکهتکه شدن (شیشه، بطری)
- zerstäuben — پاشیدن، اسپری کردن (مایع، بهصورت ذرات ریز)
- zerstören — ویران کردن، خراب کردن، منهدم کردن (ساختمان، شهر)
- Zerstörung — ویرانی، تخریب، نابودی
- zerstreuen — پراکنده کردن، پخش کردن (برگ، جمعیت، نور)
- zerstreut — حواسپرت، پرتحواس، گیج (فراموشکار)
- Zerstreutheit — حواسپرتی، پرتحواسی، گیجی (فراموشکاری)
- Zerstreuung — سرگرمی، تفریح، تفنن (چیزی که حواس را از غم/کار پرت میکند)
- zerteilen — تقسیم کردن، تکهتکه کردن، به قسمتهای مختلف بریدن
- Zertifikat — گواهینامه، مدرک (رسمی برای تأیید صلاحیت یا گذراندن دوره)
- zertreten — با پا له کردن، زیر پا لگدمال کردن
- zertrümmern — داغان کردن، خرد کردن، شکستن (بهشدت، به تکههای ریز)
- Zerwürfnis — اختلاف، ناسازگاری، دودستگی، مشاجرهٔ عمیق (که رابطهای را میشکند)
- zerzaust — ژولیده، آشفته، بههمریخته (مو، ظاهر)
- zetern — داد و بیداد کردن، غرغر کردن با صدای بلند، بد و بیراه گفتن (از خشم/نارضایتی)
- Zettel — تکهکاغذ، یادداشت، برگه (کاغذ کوچک برای نوشتن)
- Zeug — چیز، وسیله (بهطور کلی و اغلب بیاهمیت)
- Zeuge — شاهد، گواه (کسی که چیزی را دیده یا تجربه کرده)
- zeugen — به دنیا آوردن، تولید مثل کردن، بچهدار کردن (پدر شدن)
- Zeugenaussage — شهادت، اظهارات شاهد (در دادگاه یا نزد پلیس)
- Zeugenstand — جایگاه شهود (در دادگاه)
- Zeugnis — کارنامه (مدرسه)
- Zeugung — تولید مثل، زاد و ولد، باروری (پدید آوردن فرزند)
- Zicklein — بزغاله (بچهبز)
- Zickzack — زیگزاگ (خط شکسته و پیچدرپیچ)
- Ziege — بز (ماده)
- Ziegel — آجر (پخته)
- Ziegelei — کارخانهٔ آجرپزی، آجرپزخانه
- Ziegenbock — بز نر
- Ziegenleder — چرم بز، تیماج، شورو
- Ziegenpeter — اوریون (بیماری)
- Ziehbrunnen — چاه آب (با طناب و سطل)
- ziehen — کشیدن (چیزی را بهسمت خود یا در جهتی خاص جابهجا کردن)
- Ziehharmonika — آکاردئون، هارمونیکای دستی
- Ziehung — قرعهکشی (مثلاً اعداد بختآزمایی)
- Ziel — مقصد (پایان یک سفر یا مسیر)
- zielbewusst — مصمم، هدفمند، با اراده
- zielen — نشانه رفتن، هدف گرفتن (بهسوی چیزی)
- Zielort — مقصد
- Zielscheibe — هدف، نشانه، تختهٔ هدف (در تیراندازی)
- Zielsetzung — هدفگذاری، تعیین هدف، مقصود
- zielstrebig — مصمم، هدفمند، با پشتکار (در رسیدن به هدف)
- Zielstrebigkeit — قاطعیت، پشتکار، ثبات قدم (در رسیدن به هدف)
- ziemen — شایسته بودن، برازنده/زیبنده بودن (معمولاً بهصورت sich ziemen)
- ziemlich — نسبتاً، تا حدی (قید درجه)
- Zierde — تزئین، زینت، آرایه (چیزی که برای زیبایی بهکار میرود)
- zieren — آراستن، تزئین کردن، زینت دادن (چیزی زینتبخش چیز دیگری بودن)
- zierlich — ریزنقش، ظریف و کوچکاندام (برای آدم/بدن)
- Zierlichkeit — ظرافت، ریزهاندامی (بدن یا اشیاء)
- Zierrat — تزئینات، زیور تزئینی (معمولاً غیر کارکردی، بهویژه در معماری)
- Ziffer — رقم، عدد (نماد نوشتاری اعداد)
- Zifferblatt — صفحهٔ ساعت (جایی که عقربهها رویش حرکت میکنند)
- Zigarette — سیگار
- Zigarettenautomat — دستگاه خودکار فروش سیگار
- Zigarettenetui — جاسیگاری، قوطی سیگار (برای حمل سیگار)
- Zigarettenpapier — کاغذ سیگار (برای پیچیدن توتون دستپیچ)
- Zigarettenreklame — آگهی تبلیغاتی سیگار، تبلیغات سیگار
- Zigarettenspitze — چوب سیگار (وسیلهای برای نگهداشتن سیگار هنگام کشیدن)
- Zigarettenstummel — تهسیگار
- Zigarillo — سیگار برگ نازک کوچک (سیگاریلو)
- Zigarre — سیگار برگ
- Zigeuner — کولی (اصطلاح قدیمی/توهینآمیز برای اقوام روما و سینتی؛ اصطلاح خنثی و امروزی: Roma/Sinti und Roma)
- zigmal — بارها، هزاران بار، دفعات بیشمار
- Zikade — زنجره، سیرسیرک
- Zimmer — اتاق
- Zimmermädchen — خدمتکار هتل، مستخدم اتاق (زنی که اتاقهای هتل را تمیز میکند)
- Zimmermann — نجار (کسی که با چوب سازه/اسکلت ساختمان میسازد)
- zimmern — ساختن، درست کردن (از چوب؛ نیز مجازی)
- Zimmernummer — شمارهٔ اتاق
- Zimmerschlüssel — کلید اتاق
- Zimmersuche — دنبال اتاق گشتن، جستوجوی اتاق (برای اجاره)
- Zimmervermittlung — تهیه/رزرو اتاق (خدمت یافتن اتاق برای مسافر یا مستأجر)
- zimperlich — نازکنارنجی، ظریفطبع، زودرنج (بیش از حد حساس یا با ادا)
- Zimt — دارچین (ادویه)
- Zink — روی (فلز)
- Zinke — دندانه، شاخه (مثلاً چنگال، چنگک)
- Zinn — قلع (فلز)
- Zins — بهره، سود (پرداختی بابت وام یا سپرده)
- Zinseszins — بهرهٔ مرکب (بهرهای که به بهرهٔ قبلی هم تعلق میگیرد)
- zinslos — بدون بهره، بیبهره (وام یا سپردهای که بهرهای به آن تعلق نمیگیرد)
- Zionismus — صهیونیسم (جنبش سیاسی-ملی یهودیان که از اواخر قرن نوزدهم برای ایجاد یک وطن ملی/دولت یهودی در فلسطین/اسرائیل کنونی شکل گرفت)
- Zipfel — گوشه، لبه (مثلاً پارچه، پتو، کت)
- zirka — تقریباً، حدوداً
- Zirkel — پرگار (وسیلهٔ رسم دایره)
- Zirkulation — گردش، جریان (مثلاً خون، هوا، آب)
- zirkulieren — جریان داشتن، در جریان بودن (خون، هوا و غیره)
- Zirkus — سیرک
- zirpen — جیرجیر کردن (حشرهای مانند جیرجیرک)
- zischen — جیز/فش کردن (صدای هیسمانند آب داغ، روغن، نوشابهٔ گازدار یا مار)
- Zisterne — سیسترن، مخزن زیرزمینی ذخیرهی آب باران
- Zitadelle — ارگ، دژ (قلعهٔ مستحکم درون یک شهر یا بر فراز آن)
- Zitat — نقلقول (از کسی یا نوشتهای)
- Zither — سیتار آلمانی، زیتر (ساز زهی مضرابی)
- zitieren — نقلقول کردن (از کسی/نوشتهای)
- Zitrone — لیمو (لیموترش)
- Zitronensaft — آب لیمو
- Zitrusfrüchte — مرکبات (میوههای خانوادهٔ لیمو مانند پرتقال، لیمو، نارنگی)
- zitterig — لرزان، رعشهدار (دست، صدا، خط)
- zittern — لرزیدن (از سرما، بیماری یا هیجان)
- Zitterpappel — صنوبر لرزان، سپیدار لرزان (درخت آسپن، Populus tremula)
- zittrig — لرزان، رعشهدار
- Zitze — نوک پستان (در جانوران پستاندار)
- Zivil — لباس شخصی، لباس غیرنظامی (در برابر اونیفورم)
- Zivilcourage — جرأت مدنی، شهامت اجتماعی (شجاعت ابراز عقیده یا دخالت در برابر بیعدالتی)
- Zivilisation — تمدن (مجموعهٔ دستاوردهای فرهنگی، اجتماعی و فنی بشر)
- Zivilisationskrankheit — بیماری تمدن (بیماریهای ناشی از سبک زندگی مدرن، مانند دیابت یا چاقی)
- zivilisieren — متمدن کردن، تمدن بخشیدن به
- zivilisiert — متمدن (جامعه، کشور)
- Zivilist — غیرنظامی، شخص غیرنظامی
- Zivilprozess — دادرسی مدنی، دعوای حقوقی
- Zivilrecht — حقوق مدنی
- Zobel — سمور (حیوان)
- Zofe — ندیمه، کنیز درباری (خدمتکار شخصی زنان اشراف)
- zögerlich — مردد، دودل، با تردید
- zögern — تردید کردن، درنگ کردن، معطل کردن
- Zögling — شاگرد (بهویژه در مدرسهٔ شبانهروزی)، دستپرورده
- Zölibat — تجرد (بهویژه نذر بیهمسری روحانیون کاتولیک)
- Zoll — عوارض گمرکی، حقوق گمرکی
- Zollabfertigung — انجام تشریفات گمرکی، ترخیص گمرکی
- Zollamt — ادارۀ گمرک
- Zollbeamte — مأمور گمرک، کارمند گمرک (نکته: مانند صفت صرف میشود: der Zollbeamte، ein Zollbeamter)
- zollen — (احترام، تحسین و غیره را) نثار کردن، ابراز کردن (به کسی)
- Zollerklärung — اظهارنامۀ گمرکی
- zollfrei — معاف از عوارض گمرکی، بدون گمرک
- Zollkontrolle — بازرسی گمرکی
- Zöllner — مأمور گمرک، گمرکچی
- zollpflichtig — مشمول عوارض گمرکی
- Zollstelle — پاسگاه گمرک، ادارهٔ گمرک
- Zolltarif — تعرفهٔ گمرکی
- Zone — منطقه، ناحیه
- Zoo — باغ وحش
- Zoologie — جانورشناسی
- zoologisch — جانورشناسی، جانورشناختی، مربوط به جانورشناسی
- Zoom — زوم، بزرگنمایی تصویر (با دوربین یا لنز)
- Zoomobjektiv — عدسی زوم، لنز زوم
- Zopf — گیس بافته، موی بافته
- Zorn — خشم، غضب
- zornig — خشمگین، عصبانی، برآشفته
- Zote — شوخی رکیک، لطیفهٔ مستهجن
- zu — نزد، پیش (نزدیکی یک شخص یا مکان)
- zu Ende sein — تمام شده بودن؛ پایان یافتن؛ به آخر رسیدن
- zu sein — بسته بودن (در، مغازه، پنجره و غیره)
- zu viel — بیش از حد، زیادی، خیلی زیاد
- zu wenig — خیلی کم، بهاندازۀ کافی نه، کمتر از حد لازم
- Zubehör — لوازم جانبی، متعلقات
- zubeißen — گاز محکم گرفتن، نیش زدن
- zubekommen — توانستن بستن چیزی (کیف، در، پنجره و ...)
- Zuber — لگن چوبی، تشت (معمولاً با دسته)
- zubereiten — آماده کردن، تهیه کردن (بهویژه غذا)
- Zubereitung — تهیه، آمادهسازی (غذا یا دارو)
- zubilligen — قائل شدن (حق/امتیازی) برای کسی، اعطا کردن
- zubinden — بستن (بند، طناب، در/کیسه)
- zubleiben — بسته ماندن (در، مغازه، پنجره) — محاورهای
- zubringen — گذراندن، سپری کردن (وقت)
- Zubringer — جادهٔ فرعی (که به بزرگراه یا جادهٔ اصلی متصل میشود)
- Zucht — پرورش (حیوانات یا گیاهان)
- züchten — پرورش دادن (حیوان یا گیاه)
- Züchter — پرورشدهنده (حیوان یا گیاه)
- Zuchthaus — زندان، حبس (اصطلاح قدیمی حقوقی برای زندان کار اجباری)
- züchtigen — تنبیه بدنی کردن، ادب کردن (اصطلاح رسمی/قدیمی)
- zücken — (ناگهان) بیرون کشیدن، درآوردن
- Zucker — شکر (مادهٔ شیرینکنندهٔ سفید یا قهوهای)
- Zuckerdose — قندان (ظرف نگهداری شکر یا قند روی میز)
- Zuckerhut — کلهقند (بلوک مخروطی قند، شکل سنتی نگهداری قند)
- Zuckerkrankheit — دیابت، مرض قند
- Zuckermelone — خربزه، طالبی (نوعی خربزهٔ شیرین)
- zuckern — شکر پاشیدن روی، شیرین کردن (با شکر)
- Zuckerrohr — نیشکر
- Zuckerrübe — چغندر قند
- Zuckerwatte — پشمک
- zudecken — (روی کسی/چیزی را) پوشاندن (مثلاً با پتو)
- zudem — علاوه بر این، گذشته از این، بعلاوه
- zudrehen — (با چرخاندن) بستن (مثلاً شیر آب)
- zudringlich — سمج، مزاحم؛ پررو
- Zudringlichkeit — سماجت، پررویی
- zudrücken — (با فشار) بستن
- zueinander — به همدیگر؛ با همدیگر؛ نسبت به همدیگر
- zuerkennen — از آن کسی دانستن؛ حق کسی دانستن، اعطا کردن (بهطور رسمی/قانونی)
- zuerst — اول، پیش از همه، قبل از هر چیز
- zufahren — [سواره] رفتن، حرکت کردن به طرف
- Zufahrt — راه ورودی، راه رسیدن به جایی
- Zufall — تصادف، اتفاق
- zufallen — بسته شدن (مثلاً در، در ظرف، چشم)
- zufällig — تصادفی، اتفاقی؛ شانسی
- zufassen — محکم گرفتن، چنگ زدن
- zufliegen — (پرنده) پیش کسی آمدن (و ماندن)؛ [مجازی] جلب کسی شدن
- Zuflucht — سرپناه، پناهگاه؛ جای امن، مأمن
- Zufluss — ریزابه، شاخابه (رودخانهای که به رودخانهی دیگر میریزد)
- zufolge — بر حسب، طبق، بنا به (معمولاً بعد از اسم میآید)
- zufrieden — راضی، خشنود، قانع
- zufrieden lassen — به حال خود گذاشتن، دست از سر کسی برداشتن، مزاحم کسی نشدن
- Zufriedenheit — رضایت، رضایت خاطر، خشنودی
- zufriedenstellen — راضی کردن، خشنود کردن (کسی را) [متعدی]
- zufrieren — یخ بستن، یخ زدن (سطح آب)
- zufügen — به کسی صدمه/آسیب/لطمه زدن، رنج/زیان وارد کردن
- Zufuhr — تأمین، رساندن، تدارک (چیزی به جایی)
- zuführen — رساندن به، خوراندن/تغذیه کردن (چیزی را به یک دستگاه یا بدن)
- Zug — قطار
- Zugabe — جایزه، هدیهٔ اضافه (همراه یک خرید)
- Zugang — راه، راه ورودی، مسیر رسیدن به جایی
- zugänglich — قابل دسترسی، قابل رسیدن (از نظر فیزیکی/مکانی)
- zugeben — اعتراف کردن، اقرار کردن (به کاری)
- zugegen — حاضر بودن، حضور داشتن (رسمی/ادبی؛ فقط بهصورت محمولی بهکار میرود)
- zugehen — به سمت چیزی/کسی رفتن، نزدیک شدن
- zugehörig — متعلق به، جزو ... بودن، وابسته به
- Zugehörigkeit — تعلق، وابستگی، عضویت (به گروه، ملیت، حزب و مانند آن)
- zugeknöpft — کمحرف، خوددار، سرسنگین (شخصیت آدم؛ محاورهای)
- Zügel — افسار، عنان (تسمهی کنترل اسب)
- zügellos — افسارگسیخته، مهارنشده، کنترلناپذیر (احساسات، غریزه)
- Zügellosigkeit — افسارگسیختگی، بیبندوباری، لجامگسیختگی
- zügeln — مهار کردن، افسار زدن (اسب)
- Zugeständnis — امتیاز (دادن)، عقبنشینی، سازش
- zugestehen — دادن، قائل شدن (حق، امتیاز به کسی)
- zugetan — دلبسته، علاقهمند (به کسی/چیزی) — محمولی، همراه با Dativ
- Zugführer — رئیس قطار، مسئول قطار
- zügig — سریع و روان، بدون وقفه، تندوتیز
- Zugkraft — [فیزیک/فنی] نیروی کشش (مثلاً موتور، لوکوموتیو)
- zugkräftig — جذاب، پرکشش، نظرگیر (تبلیغ، عنوان، برنامه)
- zugleich — همزمان، در آن واحد، در یک آن
- Zugluft — کوران (هوا)
- Zugmaschine — تراکتور، کشنده، ماشین یدککش
- zugreifen — دست بردن، برداشتن، دست دراز کردن (به چیزی، معمولاً غذا یا یک فرصت)
- zugrunde — مبنا/اساس قرار دادن، مبتنی کردن بر (zugrunde legen)
- Zugtier — حیوان بارکش، حیوان یدککش (مانند اسب، گاو، الاغ)
- zugunsten — به نفع، به سود (کسی/چیزی)
- zugute — به حساب کسی گذاشتن، به نفع کسی در نظر گرفتن (jemandem etwas zugute halten)
- Zugvogel — پرندهٔ مهاجر
- zuhaben — بسته بودن (مغازه، در و مانند آن؛ محاورهای)
- zuhalten — بسته نگه داشتن (چیزی را با دست یا فشار)
- Zuhälter — کسی که از سازماندهی یا کنترل کار روسپیان دیگر و گرفتن سهمی از درآمدشان امرار معاش میکند؛ جاکش
- Zuhälterei — جاکشی (سازماندهی، کنترل یا بهرهکشی از روسپیان دیگر، بهعنوان یک جرم کیفری)
- Zuhause — خانه، خانهوکاشانه (محل زندگی شخص، جایی که کسی به آن تعلق دارد)
- zuhören — گوش دادن (به کسی/چیزی)، با دقت گوش سپردن
- Zuhörer — شنونده، مستمع (کسی که به چیزی گوش میدهد، مثلاً در سخنرانی یا رادیو)
- zujubeln — با شور و هیجان برای کسی هورا کشیدن، تشویق پرشور کردن
- zukehren — (صورت/پشت خود را) به سمت کسی/چیزی برگرداندن، رو کردن به
- zuklappen — (با حرکتی سریع) بستن (مثلاً کتاب، در، لپتاپ)
- zukommen — به سمت کسی/چیزی نزدیک شدن، به طرف کسی آمدن؛ [مج:] در انتظار کسی بودن (اتفاقی که قرار است رخ دهد)
- Zukunft — آینده، آتیه (زمان پیش رو)
- zukünftig — آینده، آتی؛ در آینده (مربوط به زمان پیش رو)
- Zulage — فوقالعاده، مزایای اضافه (پرداخت اضافه بر حقوق پایه، مثلاً برای شبکاری یا کار سخت)
- zulassen — اجازه دادن، گذاشتن که (اتفاق بیفتد)، پذیرفتن، تحمل کردن
- zulässig — مجاز، جایز (از نظر قانونی یا قوانین/مقررات پذیرفتهشده)
- Zulassung — اجازه، تأیید رسمی (اجازهنامهٔ رسمی برای انجام کاری)
- Zulassungsschein — برگهٔ ثبت/جواز خودرو، کارت ماشین (سند رسمی ثبت وسیلهٔ نقلیه)
- zulasten — به ضرر کسی، به زیان کسی، بر عهدهٔ کسی/چیزی (بار مالی یا مسئولیتی که متوجه کسی میشود)
- zumachen — (محاورهای) چیزی را بستن (ضد aufmachen)
- zumindest — دست کم، لااقل، حداقل
- Zünder — چاشنی، فتیلهٔ انفجار، دتوناتور (وسیلهای برای منفجرکردن مواد منفجره یا مهمات)
- Zündholz — کبریت (چوب کوچک نوکگوگردی برای روشنکردن آتش)
- Zündkerze — شمع موتور، شمعک (قطعهای در موتور بنزینی که مخلوط سوخت را با جرقه مشتعل میکند)
- Zündschlüssel — سوئیچ ماشین (کلیدی برای روشنکردن موتور)
- Zündschnur — فتیله (نوار قابلاشتعال برای منتقلکردن آتش به مواد منفجره)
- Zündstoff — مادهٔ آتشزا، مادهٔ محترقه (مادهای که بهآسانی مشتعل میشود)
- Zündung — سیستم جرقهزنی (در موتور خودرو)
- zunehmen — افزایش یافتن، زیاد شدن، بیشتر شدن (بهطور کلی)
- zunehmend — روبهافزایش، روزافزون؛ بهطور فزاینده
- Zuneigung — علاقه، دلبستگی، محبت (احساس گرم و مثبت نسبت به کسی)
- Zunft — صنف (اتحادیهٔ سنتی صاحبان یک حرفه در قرونوسطا و دوران جدید)
- zünftig — درستوحسابی، حسابی، جانانه (مثلاً جشن، وعدهٔ غذایی)؛ [نیز:] شایسته و متناسب حرفه
- Zunge — زبان (اندام داخل دهان؛ نیز بهمعنای زبان/گویش)
- züngeln — (دربارهٔ مار) زبان درآوردن و بیرونآوردن و توبردن آن
- zunichte — (در عبارت ثابت «zunichte machen») نقشبرآب کردن، خنثی کردن، بر باد دادن (نقشه، امید، تلاش)
- zunicken — (به کسی) سر تکان دادن (بهنشانهٔ تأیید یا سلام)
- zunutze — (در عبارت ثابت «sich (Dat.) etwas zunutze machen») از چیزی بهنفع خود استفاده کردن، از فرصتی بهره بردن
- zuoberst — بالاترین، در بالاترین جا، روی همهچیز دیگر
- zuordnen — نسبت دادن، مرتبط دانستن، دستهبندی کردن (چیزی را به گروه/مقولهای معین)
- zupacken — محکم گرفتن، چنگ زدن، دست انداختن (به چیزی)
- zupfen — (آهسته) کشیدن، تکان دادن (با گرفتن نوک چیزی)
- Zupfinstrument — ساز زخمهای (آلت موسیقیای که با نوک انگشت یا مضراب نواخته میشود، مثل گیتار یا چنگ)
- zur — مخفف/انقباض «zu der» — به سوی..., در... (پیش از اسمهای مؤنث یا جمع در حالت داتیو)
- zurande — (فقط در عبارت «mit etwas/jmdm. zurande kommen») از عهدهٔ چیزی برآمدن، با چیزی/کسی کنار آمدن، حریف چیزی/کسی شدن
- zurate — (در عبارت «jemanden zurate ziehen») با کسی مشورت کردن، نظر کسی را خواستن، به کسی مراجعه کردن
- zuraten — به کسی توصیه کردن (که کاری را انجام دهد)، پیشنهاد دادن
- zurechnungsfähig — دارای مسئولیت کیفری، مسلط بر خود، دارای مشاعر سالم (قادر به تشخیص درست از نادرست و پذیرش عواقب اعمال خود)
- zurechtfinden — (sich zurechtfinden) راه خود را پیدا کردن، در جایی سردرآوردن (مکان)
- zurechtkommen — از عهدهٔ چیزی برآمدن، توانستن با چیزی کنار آمدن
- zurechtlegen — (چیزی را) از پیش آماده و در دسترس گذاشتن، چیده کردن
- zurechtmachen — (چیزی را) آماده/درست کردن
- zurechtrücken — (چیزی را) جابهجا کردن و در جای درست قرار دادن، مرتب کردن
- zurechtsetzen — (چیزی را) درست گذاشتن، مرتب/درست کردن
- zurechtweisen — سرزنش کردن، ملامت کردن، توبیخ کردن (کسی را بهخاطر رفتار نادرست)
- Zurechtweisung — سرزنش، ملامت، توبیخ
- zureden — کسی را با اصرار/نصیحت ترغیب کردن، به کسی دلداری/روحیه دادن، اصرار کردن (به کسی)
- zurichten — خراب کردن، آسیب زدن به (چیزی)
- zürnen — (از دست کسی) خشمگین/عصبانی بودن یا شدن، بر کسی خشم گرفتن (سبک ادبی/کهنه)
- zurück — به عقب، برگشت، پس (حرکت به سوی نقطهٔ آغاز یا موقعیت قبلی)
- zurück sein — برگشته بودن، بازگشته بودن (به جایی)
- zurückbekommen — پس گرفتن، باز پس گرفتن (چیزی را که داده بود یا از دست داده بود)
- zurückbiegen — به عقب خم کردن (چیزی خمیده/کجشده را به حالت اول برگرداندن)
- zurückblättern — ورق زدن و به عقب برگشتن (در کتاب، مجله و غیره)
- zurückbleiben — عقب ماندن، جا ماندن (در مکان، وقتی دیگران میروند)
- zurückblicken — به پشت سر نگاه کردن، برگشتن و نگاه کردن
- zurückbringen — پس آوردن، برگرداندن (چیزی/کسی را به جای اول)
- zurückdenken — به یاد آوردن، فکر کردن به (گذشته)
- zurückfahren — (با وسیلهٔ نقلیه) برگشتن، بازگشتن
- zurückfallen — به پشت افتادن، به عقب افتادن (فیزیکی)
- zurückfinden — راه را پیدا کردن (برای بازگشت)
- zurückfliegen — (با هواپیما) برگشتن، پرواز کردن به عقب
- zurückfordern — پس خواستن، مطالبهٔ استرداد کردن
- zurückführen — برگرداندن، هدایت کردن به عقب (کسی/چیزی را به مکان اول)
- zurückgeben — پس دادن، برگرداندن (چیزی را به صاحبش)
- zurückgehen — برگشتن، بازگشتن (پیاده)
- zurückgezogen — منزوی، گوشهنشین، دورافتاده از اجتماع
- Zurückgezogenheit — انزوا، گوشهنشینی، عزلت
- zurückgreifen — دست بردن به، استفاده کردن از (چیزی که قبلاً کنار گذاشته یا ذخیره شده بود)
- zurückhalten — نگه داشتن، جلو کسی را گرفتن (فیزیکی، مانع از رفتن شدن)
- zurückhaltend — خوددار، تودار، کمحرف (در مورد شخصیت)
- Zurückhaltung — خویشتنداری، خودداری، احتیاط (در رفتار یا گفتار)
- zurückkehren — برگشتن، بازگشتن، مراجعت کردن (به جایی)
- zurückkommen — برگشتن، بازگشتن (به جایی)
- zurücklassen — جا گذاشتن، بر جای گذاشتن، ترک کردن (چیزی/کسی را جایی)
- zurücklegen — دوباره سر جای خود گذاشتن (چیزی را)
- zurücklehnen — به عقب تکیه دادن (معمولاً بهصورت انعکاسی: sich zurücklehnen)
- zurückliegen — گذشتن، مربوط به گذشته بودن (رویداد)
- zurücknehmen — پس گرفتن (کالای خریداریشده)
- zurückrufen — صدا زدن که برگردد (کسی را)
- zurückschauen — به پشت سر نگاه کردن، برگشتن (نگاه فیزیکی)
- zurückschicken — پس فرستادن، برگرداندن (چیزی را به جایی/کسی)
- zurückschlagen — برگرداندن ضربه (مثلاً توپ در ورزش)
- zurückschrecken — ترسیدن از، عقبنشینی کردن از (اقدامی)، جرأت نکردن به انجام کاری
- zurücksenden — پس فرستادن، عودت دادن (رسمی/پستی)
- zurücksetzen — دوباره سر جای خود گذاشتن، برگرداندن (به حالت اول، مثلاً تنظیمات)
- zurückstecken — دوباره سر جای خود گذاشتن (چیزی که فرو کرده بودند)
- zurückstellen — دوباره سر جای خود گذاشتن (چیزی که برداشته بودند)
- zurücktreten — عقب رفتن، به عقب قدم برداشتن
- zurücktun — (محاورهای) دوباره سر جای خود گذاشتن، برگرداندن (چیزی به جای اولش)
- zurückverlangen — پس خواستن، مطالبۀ برگرداندن چیزی را کردن (از کسی)
- zurückversetzen — به سمت یا پست قبلی منتقل کردن (کارمند را)
- zurückweichen — عقب رفتن، خود را عقب کشیدن (از نظر جسمی)
- zurückweisen — رد کردن، نپذیرفتن (پیشنهاد، درخواست و غیره)
- zurückwerfen — برگرداندن، پسانداختن (چیزی که پرتاب شده)
- zurückzahlen — پس دادن، بازپرداخت کردن (پول، وام)
- zurückziehen — کشیدن و برگرداندن (چیزی به عقب، مثلاً طناب)
- Zuruf — صدا زدن، فریاد کوتاه (خطاب به کسی)؛ ابراز احساسات با فریاد
- zurufen — با صدای بلند به کسی گفتن، فریادزنان خطاب کردن
- zurzeit — فعلاً، در حال حاضر، این روزها
- Zusage — پاسخ مثبت، موافقت، تعهد (بهویژه در پاسخ به دعوت یا درخواست)
- zusagen — قول کاری را دادن، تعهد کردن، اطمینان دادن
- zusammen — با هم، با یکدیگر
- Zusammenarbeit — همکاری، تشریک مساعی
- zusammenarbeiten — با هم همکاری کردن، تشریک مساعی کردن
- zusammenballen — گلوله کردن (مثلاً کاغذ، برف)
- zusammenbeißen — به هم فشردن، فشار دادن دندانها به هم (معمولاً از سر درد یا خشم؛ بهطور استعاره: تحمل سختی)
- zusammenbinden — به هم بستن، گره زدن (چند چیز را به هم)
- zusammenbleiben — با هم ماندن (زوج، دوستان، اعضای گروه)
- zusammenbrechen — فرو ریختن، ویران شدن (ساختمان، پل و مانند آن)
- zusammenbringen — جمع کردن، گرد آوردن (پول، افراد، چیزها)
- Zusammenbruch — فروپاشی، سقوط (ساختمان، سیستم، اقتصاد)
- zusammenfallen — فرو ریختن، فروپاشیدن (ساختمان، بنا)
- zusammenfalten — تا کردن (کاغذ، پتو، لباس و مانند آن)
- zusammenfassen — خلاصه کردن، جمعبندی کردن (متن، گفتار)
- zusammenfassend — بهطور خلاصه، در جمع، روی هم رفته (بهعنوان قید در ابتدای جمله)
- Zusammenfassung — خلاصه، چکیده (متن، گزارش، کتاب)
- zusammengehörig — به هم مربوط، جفت هم، متعلق به یکدیگر
- Zusammengehörigkeit — همبستگی، احساس تعلق به یکدیگر
- zusammengenommen — روی هم رفته، جمعاً، همه با هم درنظر گرفته (معمولاً «alles zusammengenommen»)
- zusammengesetzt — ترکیبی، مرکب (متشکل از چند بخش)
- Zusammenhalt — انسجام، همبستگی، اتحاد (دربارهٔ گروه، جامعه، خانواده)
- zusammenhalten — متحد بودن، همبستگی داشتن، پشت هم بودن (افراد، گروه)
- Zusammenhang — ارتباط، رابطه، پیوند (بین دو یا چند چیز)
- zusammenhängen — به هم متصل بودن، به هم پیوسته بودن (فیزیکی)
- zusammenhängend — به هم پیوسته، منسجم، مرتبط (متن، فضا، ایده)
- zusammenhanglos — از هم گسیخته، نامربوط، بیربط (متن، گفتار، افکار)
- zusammenklappbar — تاشو، جمعشونده، قابل جمع کردن
- zusammenklappen — تا کردن، بستن (چیزی مثل لپتاپ، صندلی، چتر)
- zusammenkommen — دور هم جمع شدن، گردهم آمدن، اجتماع کردن
- Zusammenkunft — گردهمایی، اجتماع، نشست (رسمی یا دوستانه)
- zusammenlaufen — دواندوان در یکجا جمع شدن (مردم)
- Zusammenleben — زندگی مشترک، همزیستی
- zusammenlegen — تا کردن (پارچه، کاغذ، میز تاشو)
- zusammennehmen — (sich zusammennehmen) خود را کنترل کردن، خویشتنداری کردن
- zusammenpassen — با هم جور بودن، متناسب بودن، به هم آمدن
- zusammenprallen — به هم خوردن، تصادم/تصادف کردن (فیزیکی)
- zusammenpressen — به هم فشردن، فشار دادن روی هم
- zusammenschlagen — به هم کوبیدن، به هم زدن (پاشنهها، دستها)
- zusammenschließen — (sich zusammenschließen) متحد شدن، به هم پیوستن، ائتلاف کردن
- zusammensetzen — کنار هم چیدن، سوار/مونتاژ کردن، ساختن
- Zusammensetzung — ترکیب، ساختار (اجزای تشکیلدهندهی چیزی)
- Zusammenspiel — همکاری، هماهنگی، کار گروهی (بین افراد، عوامل یا عناصر)
- zusammenstecken — به هم وصل کردن، سنجاق کردن، به هم پیوند زدن
- zusammenstellen — کنار هم گذاشتن، چیدن (اشیاء فیزیکی)
- Zusammenstellung — تهیه، تنظیم، تدوین (عمل گردآوری و مرتب کردن)
- zusammenstimmen — با هم مطابقت داشتن، هماهنگ بودن، جور بودن (مثلاً گفتهها، رنگها، صداها)
- Zusammenstoß — برخورد، تصادم، تصادف (وسایل نقلیه)
- zusammenstoßen — با هم برخورد کردن، به هم خوردن، با هم تصادف کردن
- zusammensuchen — (با زحمت، از جاهای مختلف) جمع کردن، گردآوردن، پیدا کردن
- Zusammentreffen — دیدار، ملاقات، برخورد (افراد)
- zusammentreten — زیر پا له کردن، با لگد له و لورده کردن
- zusammentun — دست به دست هم دادن، با هم متحد شدن
- zusammenwachsen — جوش خوردن، به هم پیوستن (مثلاً استخوان یا زخم)
- zusammenzählen — با هم جمع بستن، جمع کردن (اعداد)
- zusammenziehen — جمع کردن، کشیدن (پرده، طناب)
- zusammenzucken — یکه خوردن، جا خوردن، از ترس/شگفتی تکان خوردن
- Zusatz — اضافه، افزوده (چیزی که به چیز دیگر افزوده میشود)
- zusätzlich — اضافی، اضافه، افزون
- zuschanden — (نقشه، طرح را) بر هم زدن، خنثی کردن، ناکام گذاشتن
- zuschanzen — (بهطور ناعادلانه/پنهانی) جور کردن، فراهم کردن برای کسی، تصاحب/امتیازی رساندن به کسی
- zuschauen — تماشا کردن، نگاه کردن (به چیزی)، شاهد بودن
- Zuschauer — تماشاگر، تماشاچی (رویداد زنده مانند ورزش، تئاتر)
- zuschicken — فرستادن (برای کسی)، ارسال کردن
- zuschieben — (با هل دادن) بستن (در، کشو)
- zuschießen — (توپ را) پاس دادن به سمت کسی (ورزش)
- Zuschlag — اضافهبها، جریمهٔ اضافی، عوارض اضافی (مثلاً برای قطار تندرو، تأخیر و غیره)
- zuschlagen — محکم بستن، بهشدت بستن (در، پنجره و غیره - با صدا)
- zuschließen — قفل کردن (در، خانه و غیره)
- zuschnappen — (با صدا) بسته شدن، چفت شدن (مثلاً قفل، در)
- zuschneiden — بریدن و اندازه کردن (پارچه، چوب و غیره برای کاربرد خاص)
- Zuschnitt — برش، شکل (نحوهٔ بریدهشدن یا طراحی چیزی)
- zuschnüren — با بند بستن، بند چیزی را محکم کردن (مثلاً کفش، بسته)
- zuschreiben — نسبت دادن به، منتسب کردن به (کسی/چیزی)
- Zuschrift — نامه (بهویژه در پاسخ به آگهی، درخواست یا مطلب منتشرشده)
- zuschulden — مرتکب اشتباه/خطایی شدن، تقصیر/گناهی کردن (فقط در عبارت ثابت «sich etwas zuschulden kommen lassen»)
- Zuschuss — کمکهزینه، یارانه، سوبسید، مساعده
- zusehen — تماشا کردن، نگاه کردن (بدون دخالت)
- zusehends — بهطور محسوس/آشکار، روزبهروز، بهسرعت (تغییر تدریجی اما واضح)
- zusetzen — اضافه کردن (چیزی به چیز دیگر)
- zusichern — به کسی اطمینان/قول (رسمی) دادن که
- Zusicherung — اطمینان، تضمین، قول رسمی
- zuspielen — (توپ را) پاس دادن به
- zuspitzen — نوکتیز کردن، نوکتیز شدن
- zusprechen — دلداری دادن، دلگرم کردن، با کسی سخن دلگرمکننده گفتن
- Zuspruch — دلگرمی، تسلی، سخنان دلگرمکننده
- Zustand — وضع، حالت، وضعیت
- zustande — (کاری) عملی شدن، محقق شدن، صورت گرفتن [zustande kommen]
- zuständig — مسئول (کاری)، عهدهدار
- Zuständigkeit — صلاحیت، حیطهٔ مسئولیت، حوزهٔ اختیار
- zustatten — به کار کسی آمدن، به درد کسی خوردن [zustatten kommen]
- zustecken — مخفیانه به کسی دادن (پول و غیره)
- zustehen — حق کسی بودن، به کسی تعلق داشتن (بهعنوان حق)
- zusteigen — (در ایستگاه بعدی) سوار شدن (اتوبوس، قطار)
- zustellen — بستن، مسدود کردن (با قرار دادن چیزی جلوی راه)
- Zusteller — پیک، توزیعکنندهٔ پستی، نامهرسان
- Zustellung — تحویل، ارسال (نامه، بسته)
- zusteuern — بهسوی چیزی حرکت کردن، راه افتادن بهطرف
- zustimmen — موافقت کردن (با)، تأیید کردن
- Zustimmung — موافقت، تأیید، رضایت
- zustoßen — بستن (در) با ضربه
- zutage — بیرون آوردن، استخراج کردن، آشکار کردن [zutage fördern]
- Zutat — مادهٔ اولیه، مادهٔ لازم (برای آشپزی)
- zuteil — نصیب کسی شدن، بهرهٔ کسی شدن [zuteil werden]
- zuteilen — محول کردن، تعیین کردن (وظیفه، نقش)
- Zuteilung — تخصیص، تعیین، توزیع (چیزی به کسی)
- zutiefst — عمیقاً، شدیداً، از صمیم قلب
- zutragen — به کسی رساندن، خبر بردن برای کسی (معمولاً شایعه یا خبر)
- zuträglich — مفید، سازگار، مناسب (برای سلامتی یا حال کسی)
- Zutrauen — اعتماد، اطمینان (به توانایی یا صداقت کسی)
- zutraulich — مهربان و صمیمی، بیترس و اهلی (بهویژه دربارهٔ حیوانات یا کودکان)
- zutreffen — درست بودن، صحیح بودن
- zutreffend — درست، صحیح، دقیق
- zutrinken — به سلامتی کسی نوشیدن، گیلاس زدن به افتخار کسی
- Zutritt — ورود، حق ورود، اجازهٔ ورود (به مکانی)
- Zutun — دخالت، کمک، مساعدت (معمولاً در عبارت «ohne jemandes Zutun»: بدون دخالت کسی)
- zuunterst — زیر همه (چیزهای دیگر)، در پایینترین قسمت، ته همه
- zuverlässig — قابل اعتماد، مطمئن (دربارهٔ شخص، وسیله، روش)
- Zuverlässigkeit — قابلیت اطمینان، اعتمادپذیری، مطمئن بودن
- Zuversicht — اطمینان، امیدواری توأم با اعتماد به آینده، خوشبینی
- zuversichtlich — خوشبین، امیدوار، مطمئن (نسبت به آینده یا نتیجه)
- zuvor — پیش از آن، قبلاً، پیشتر
- zuvorkommen — پیشدستی کردن بر کسی، زودتر از کسی اقدام کردن
- zuvorkommend — مهربان و باملاحظه، مؤدب و کمکرسان (کسی که پیشقدم میشود تا به دیگران کمک کند)
- Zuwachs — افزایش، رشد (مثلاً جمعیت، اقتصاد، وزن)
- zuwege — (در عبارت etwas zuwege bringen) بهانجام رساندن کاری، از پیش بردن کاری، موفق به انجام کاری شدن
- zuweilen — گاهی، بعضی اوقات، هر از گاهی
- zuweisen — تخصیص دادن، اختصاص دادن (به کسی چیزی را)
- zuwenden — برگرداندن، متوجه کردن (چیزی را بهسمت کسی/چیزی)
- Zuwendung — کمک مالی، مبلغ اعطایی، اعانه، هدیهٔ نقدی (مثلاً از طرف دولت یا مؤسسه)
- zuwerfen — پرت کردن بهطرف کسی (توپ و مانند آن)؛ [مج:] انداختن نگاه به کسی
- zuwider — ناخوشایند، نفرتانگیز بودن برای کسی، بیزار بودن از (کسی/چیزی)
- zuwiderhandeln — بر خلاف چیزی عمل کردن، تخطی/سرپیچی کردن از (قانون، دستور و مانند آن)
- zuwiderlaufen — بر خلاف چیزی بودن، مغایرت داشتن با، در تضاد بودن با (مثلاً منطق، منافع، اصول)
- zuwinken — دست تکان دادن برای کسی (بهنشانهٔ سلام یا خداحافظی)
- zuzahlen — مبلغی اضافه پرداختن، پرداخت مابهالتفاوت (علاوه بر مبلغ اصلی)
- zuziehen — کشیدن و بستن (پرده و مانند آن)
- Zuzug — مقیم شدن، نقل مکان به جایی، اسبابکشی؛ [نیز:] هجوم، ورود گروهی (مثلاً افراد به یک منطقه)
- zuzüglich — بهعلاوهٔ، بهاضافهٔ، بههمراه (چیزی که باید علاوه بر مبلغ اصلی محاسبه شود)
- Zwang — اجبار، ضرورت، الزام
- zwängen — بهزور جا دادن، چپاندن (چیزی در جایی)
- zwanglos — بیتکلف، خودمانی، راحت (بدون رسمیت)
- Zwangsarbeit — کار اجباری، بیگاری (اجباراً و بدون دستمزد منصفانه)
- Zwangslage — تنگنا، وضعیت ناچار، مخمصه (شرایطی که راه گریزی از آن نیست)
- zwangsläufig — اجتنابناپذیر، ناگزیر، حتمی (که خودبهخود و بدون چاره پیش میآید)
- zwangsweise — اجباری، تحمیلی (که با زور یا حکم قانونی انجام میشود)
- zwanzig — بیست (عدد اصلی ۲۰)
- zwanzigste — عدد ترتیبی؛ بیستم
- zwar — البته...اما، درست است که...ولی (برای تأکید بر یک نکته پیش از استثنا یا تضاد)
- Zweck — مقصود، منظور، هدف، غرض
- zweckdienlich — مفید، سودمند، بهکارآینده (معمولاً دربارهٔ اطلاعات یا اقدامات مفید برای هدفی مشخص)
- Zwecke — پونز، میخ سرپهن (برای نصب کاغذ روی تخته یا دیوار)
- zwecklos — بیفایده، بیهوده، عبث
- zweckmäßig — مناسب، عملی، کاربردی، بهصرفه (که هدف را بهخوبی برآورده میکند)
- zwecks — بهمنظور، جهت، برای (رسمی؛ بههمراه حالت ملکی میآید)
- zwei — دو (عدد اصلی ۲)
- zweideutig — دوپهلو، مبهم (که بیش از یک معنی دارد، گاهی هم اشاره به شوخی رکیک)
- zweierlei — دو جور، دو نوع مختلف، دو چیز متفاوت
- zweifach — دوبرابر، دوگانه، دوتایی، مضاعف
- Zweifel — شک، تردید، شبهه (دربارهٔ درستی چیزی)
- zweifelhaft — نامعلوم، محل تردید (که درستیاش روشن نیست)
- zweifellos — بیشک، بیتردید، قطعاً، مسلماً
- zweifeln — شک داشتن، تردید کردن (در/به چیزی یا کسی)
- zweifelsohne — بیتردید، بدون شک، مسلماً
- Zweifler — شکاک، آدم تردیدکننده (کسی که به چیزی شک دارد یا آن را باور نمیکند)
- Zweig — شاخه (شاخهی درخت یا بوته)
- Zweiggeschäft — شعبه (فروشگاه یا دفتر فرعی یک شرکت)
- Zweigstelle — شعبه (دفتر یا نمایندگی فرعی یک سازمان، بانک یا اداره)
- zweihundert — دویست (عدد اصلی ۲۰۰)
- Zweikampf — دوئل، مبارزهی تنبهتن (میان دو نفر)
- zweimal — دو بار، دو دفعه، دوبار
- Zweirad — وسیلهی نقلیهی دوچرخ (مثلاً دوچرخه یا موتورسیکلت)
- zweireihig — دو ردیفه؛ دودکمه (مثلاً کت یا جامه که دو ردیف دکمه دارد)
- zweischneidig — دو لبه، دو دم (مثلاً شمشیر یا چاقو)
- zweiseitig — دو رو (چیزی که دو طرف/سطح دارد)
- zweisprachig — دو زبانه
- zweit — دوم (عدد ترتیبی دو؛ عمدتاً در شکلهای صرفشده مانند der/die/das zweite و در عبارتهای ثابت بهکار میرود)
- Zweite — عدد ترتیبی؛ دوم
- zweitens — ثانیاً، دوم اینکه (برای برشمردن نکتهی دوم)
- zweitletzt — ماقبل آخر، یکیماندهبهآخر
- Zweitschrift — رونوشت، نسخهی دوم (بیشتر برای اسناد رسمی)
- Zwerchfell — دیافراگم (پردهی عضلانی میان قفسهی سینه و شکم)
- Zwerg — کوتوله، جن کوتاهقد (موجود افسانهای)
- Zwetsche — آلوچه، آلو (نوعی آلوی کشیده و بنفشتیره، معروف به Zwetschge)
- Zwetschge — آلو (نوع کشیده و بنفش آلو، بهویژه در جنوب آلمان و اتریش رایج است)
- Zwickel — مرغک (تکهپارچهٔ سهگوش اضافهشده در لباس یا جوراب برای تناسب بهتر)
- zwicken — نیشگون گرفتن
- Zwickmühle — مخمصه، وضعیت دوراهی (گیر افتادن میان دو انتخاب ناخوشایند)
- Zwieback — نان سوخاری، پرستوک (نان دوبار پختهشده و ترد)
- Zwiebel — پیاز
- Zwielicht — نور کم و مبهم گرگومیش، هوای تاریکروشن
- Zwiespalt — تعارض، دوگانگی درونی، دودلی (سردرگمی میان دو خواسته یا احساس متضاد)
- zwiespältig — متعارض، دوگانه (احساسات یا شخصیت متناقض)
- Zwiesprache — گفتوگوی صمیمانه/درونی، رازونیاز (گفتوگو با کسی یا با خود)
- Zwietracht — نفاق، تفرقه، ناسازگاری، اختلاف
- Zwilling — دوقلو (یکی از دو فرزند همزمان بهدنیاآمده)
- zwingen — مجبور کردن، وادار کردن (کسی را به کاری)
- zwingend — محکم، قانعکننده (مثلاً دلیل، نتیجهگیری)
- Zwinger — لانهٔ سگ، سگدانی (فضای محصور بیرونی برای نگهداری سگ)
- zwinkern — پلک زدن (غیرارادی، مثلاً بهخاطر نور)
- zwirbeln — تاب دادن، پیچاندن (مثلاً سبیل، نخ، یا مو میان انگشتان)
- Zwirn — نخ چندلا، نخ خیاطی
- Zwirnfaden — نخ (چندلا)، رشتهٔ نخ
- zwischen — میان، بین (مکانی)
- zwischendurch — گاهگاهی، هر از گاهی، در این بین (در فاصلهٔ کوتاه میان دو کار)
- Zwischenfall — حادثه، پیشامد ناگهانی (معمولاً ناخوشایند)، اتفاق غیرمنتظره
- Zwischenglied — حلقهٔ واسط، رابط میانی (میان دو چیز یا دو مرحله)
- Zwischenlandung — توقف میانی، فرود میانی (در یک سفر هوایی)
- Zwischenraum — فاصله، فضای خالی میان دو چیز
- Zwischenruf — میانفریاد، اعتراض ناگهانی (وسط سخنرانی یا بحث)
- Zwischenspiel — میانپرده (موسیقایی یا نمایشی)، وقفهٔ کوتاه میان دو بخش
- Zwischenzeit — این فاصله، این بین (بازهٔ زمانی میان دو رویداد)
- Zwist — نزاع، اختلاف، دشمنی (معمولاً طولانیمدت و شخصی)
- Zwistigkeit — اختلاف، درگیری کوچک (معمولاً بهصورت جمع: Zwistigkeiten)
- zwitschern — جیکجیک کردن (پرندگان)
- Zwitter — [جانورشناسی/گیاهشناسی] دوجنسی، نرماده (موجودی که هر دو اندام جنسی را دارد)
- zwölf — دوازده (عدد اصلی ۱۲)
- Zwölffingerdarm — [کالبدشناسی] اثنیعشر، دوازدهه (بخش اول رودهی باریک)
- zwölft — دوازدهم (عدد ترتیبی ۱۲)؛ همچنین در ترکیب «zu zwölft» بهمعنی «بهصورت گروه دوازدهنفره»
- zwölfte — عدد ترتیبی؛ دوازدهم
- zyklisch — چرخهای، ادواری، دورهای (که بهطور منظم تکرار میشود)
- Zyklon — سیکلون، گردباد (طوفان چرخشی شدید در مناطق گرمسیری)
- Zyklus — چرخه، دوره (توالی منظمی که تکرار میشود)
- Zylinder — استوانه (شکل هندسی)
- zynisch — بدبینانه، تمسخرآمیز، طعنهآمیز (نسبت به ارزشها و احساسات دیگران بیاعتنا)
- Zynismus — بدبینی تمسخرآمیز، کنایهگویی (نگرش یا رفتاری که با تمسخر و بیاعتنایی به ارزشها همراه است)
- Zypresse — سرو (درختی همیشهسبز با شاخههای باریک و رو به بالا)
- zyrillisch — سیریلیک، مربوط به خط سیریلیک (شکل کمترمتداول املایی، معادل رایجتر آن «kyrillisch» است)
- Zyste — کیست (تودهٔ حبابیشکل و پرمایع در بافت بدن)




